نبرد غزل  پست مدرن با گلوله ی های برفی در آتشفشان ادبیات معاصر  

چرا غزل نمی تواند پست مدرن باشد ؟ این شاید پرسشی است که ذهن بسیاری از شاعران و منتقدان جوان را می آشوبد . در همین ابتدا روشن کنم که من منکر نوآوری های افرادی در زمینه ی غزل معاصر نیستم که اتفاقا خوب هم درخشیده اند و به دل مخاطبانی هم نشسته از جمله خود من . اما این پا فشردن بر نامی عاریه ای نمی تواند به تمامه تعریفگر ویژگی های - نه خود نام و نه آنچه را زیر چتر گرفته است - باشد . یادم می آید در کتاب از مهتابی به کوچه شاملو کارتونی کشیده شده بود از مردی که تنبان خود را بالا تا روی چشم ها کشیده بود و داشت محتویات درونش را نگاه می کرد . این را برای ریشخند گونه ی غزل در میان گونه های شعر معاصر کشیده بودند . حالا هم حکایت همین غزلسرایان به اصطلاح پست مدرن است . که البته تاکید می کنم شاید از تنگنای واژگانی است که این نام را برگزیده یا پذیرفته باشند . که گمانه ای غلط است و اینان در چیدمان واژه دست کم افراد توانمندی هستند . پس برگزیدن این نام را می توان ناشی از ذوق زدگی شان در جذابیتش برای نسل معاصر دانست . این دسته از شاعران نمی خواهند بپذیرند تقلید میان مانده ای از محتوای اندیشه ها ی پسامدرنیته بدون درک درونی از آن و چیدمان آن در شمایل سنتی ترین گونه ی سخن پردازی نخستین پاره ی ناسازه با پسامدرنیته است . این درست شبیه سازه ای فسوده است که بخواهند در درون آن تجهیزاتی در خصوص استحکام معماری را نگهداری کنند . روشن است که همین افراد اگر برای آزمون مسئله را معکوس کرده و خود را بیازکایند خواهند دید که دست به پردازش چه طنز خنده ناکی زده اند .انگار کنید که واژه ها و محتویات فلسفی و اندیشه ای زبان آرکی تایپی و قدمایی بخواهد در پاره ای از شعر معاصر - به دور از وزن و قافیه ای که برخی آن را شعر معاصر می خوانند - جا خوش کند . مثل شاعر از زلف یار و قرابه ی شراب و هزار جهد برای ستاندن داد از یار در  آن سخن براند .و این به سان همین دموکراسی های تقلبی شرقی است که بعد از تماشای دست آوردهای دموکراسی مدرنیته در جهان غرب به این ور دنیا سرایت کرد و سلاطین و مسند داران دیکتاتور تنها برای پاشیدن رنگ سکوت به خواسته های مردم تن به گونه ای از آن دادند تا مردم این ملت ها به پای صندوق های رای بروند اما با انتخاب مجدد اعضای خاندان سلطنتی تنها آنها را در رتبه بندی اجتماعی چیدمان کنند و باز همان اعمال ها و همان احکام دیکتاتوری به قوه ی پیشین برجا بماند . به تعبیری دیگر این گونه ی سلطنتی شکلی از محتوای دموکراسی را به خود می گیرد اما در واقع هیچ تمایزی با پیشتر نکرده است . اینها خود در کنار دیگر همانند سازی های مقلدانه نظیر پرداخت جنسیت ، تکیه بر خرده روایت ها ، ساختار پلی فونیک و شکست زمان ، رخدادهای زبان و ... همه و همه در بسته ای به نام غزل و یا مثنوی که خود نوع بستاری و نابسنده ای از آزادی گفتار شاعرانه است شکل نارس و ناممکنی را رقم می زند که نمی تواند در دسته بندی تعریفی بعنوان غزل و یا مثنوی پست مدرن باور شود . پس می توان چنین گفت که کوشش این دسته از شاعران در ایجاد گونه ای نو از غزل و شعر کلاسیک ستودنی است اما این نام تعریف کننده ی چنین شعری نیست . و این شعر نیز تعریف کننده ی این نام .

کرامت یزدانی    

واردات دسته بیل  و ارتباطش با کلمه ی جمشیییییییییییییییییییییییییییییییر

نوروز امسال با خبری اقتصادی همراه شد که اگر نگوییم از نگره ی ریشخند به یقین سویه ای طنز را برای اقتصاد رو به ترکستان ایران به ارمغان آورد .

واردات بیش از یکصد و بیست هزار دسته بیل از دول شرق آسیا طنز گل آقایی اقتصاد امسالمان است . در یک گزاره ی کوتاه می توان چنین گفت که گلی به گوشه ی جمال وزارت های تابعه . این چند سال ؛ این چند سال چنان گذشت که از مدد سواد و دانش پشت میز نشینان وزارات تابعه روستاهایمان که روزی روزگاری مینیاتوری از یک جامعه ی خودکفا بودند یخشان باز شد و توانستند مزه ی گوشت برزیلی بچشند تا آرزو به دل از دنیا نروند و بدانند آبگوشت بزباش برزیلی چه طعمی دارد . باغداران کرمان و داراب و مازندران توانستند مزه ی نارنگی و نارنج و پرتقال دول افریقایی را بچشند . برنج کاران شمال آزمودند که شله ی برنج باسماتی هند و پاکستان خوش خور تر است یا برنج تایلندی و یا طارم مازندران و یا دم سیاه رشتی . این چند سال چنان گذشت که مرغ های خانگی دهات دیگر حتی تخم طلا و دو زرده که نه زحمت گذاشتن  تخم کفتر یش از کرچ شدن هم به خود ندادند که تخم مرغ های دست ساز چینی ( بله دست ساز !!! کسانی که شک دارند در گوگل سرچ کنند ) با آرم و مهر سفارشی به بازار دهات خزید . این چند سال آرد گندم وارداتی تا حتی تنور خانگی ننه ها و دا ها و دایه ها را هم به بوی غریبگی خود آراست . این چند سال بعد از کفش ها و پیرهن ها و اورکت هایی که دیرینه ی بیشتری داشتند بیل فیل نشان ایران ابزار کناری رت شد تا چینی های چشم بادامی بعد از صدور بادام و گردوی چینی به دهات آجیل مشکل گشای خود را برای مردم ایران تکمیا کنند و بیل هایشان را به چند و چونی بفروشند . اما خدا وکیلی دسته ی بیل دیگر نوبر این نوروز بود . کجای دلمان بگذاریمش که راه ورودش دردناک است !!!.

هنوز بعد از گذر سالیان بر ما روشن نیست که می خواهیم چه چیزی را صادر کنیم وقتی حتی رعیت های شریف و بی سواد ما از خطوط پنجره ای چینی می توانند حدس بزنند کالای خریداری کرده از چین و ژاپن است اما خطوط فارسی را نمی شناسند . وقتی بادبادک های مرد عنکبوتی و بتمن در دست کوچک بچه های دهات سر می خورد . وقتی ننه خدیجه با دیدن فارسی وان نام دن کارلئو را درست ادا می کند ولی به جمشید می گوید        جمشیر . ؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

هر که افزون شده است مال و زرش ..............

 

می گویند اقتصاد بیمار بستر مناسبی برای رشد عده ای و مرگ عده ای بیشتر است .

شنیده اید ؟ محمد رضا زنوزی مطلق : مردی که در هشت سال پیش تنها یک سوله ی 500 متری داشته است امروز صاحب 12 هزار میلیارد تومان ثروت !!!!!!!!  یعنی چهار برابر عظیم ترین دزدی تاریخ ایران است . درست در زمانی که عده ای از گرسنگی کلیه خود را می فروشند و عده ای دیگر در دبی خود را ، مردی تنها به مدد خدا وندگاران ( از نوع زمینی اش ) توانسته است چنین معجزه ای در اقتصاد ( خودش نه کشورش ) رقم بزند . 

این فرد نه پدرش از دزد ها و خوانین خونخوار زمان طاغوت بوده و  نه ملاک و البته خودش هم مخترع بزرگی نیست و لباس های کارگری اش را هم به رسم یادآوری به درگاه کارخانه هایش آویزان نکرده است . هیچ کدام .ولی یک اتفاقی در این میان افتاده است :  به عبارت دیگر زر زآسمان نباریده به سرش ...... یا خودش دزد بوده یا .... ( خدا همه را ببخشد ) پدرش .که البته چنین که از شواهد بر می آید پدر بیگناهش روحش هم خبردار نیست .بنده ی خدا  روزی چیزی بیشتراز ۳ میلیارد تومان  انباشت سرمایه داشته .   به اندازه ی فعالیت مردم یک شهر در هر روز  ؟!!!!!! شدنی است ؟ به بچه بدهی قهر می کند !!!!!!!!!!!.
سرمايه زنوزي مطلق بسيار بيشتر از امير خسرو آریا ( دور از جان نژاد آریا ) است .

فردی که ۱۰ سال قبل  تنها  صاحب یک سوله ۵۰۰ متری بود، هم‎اینک به مدد بهره بردن از رانت‎‎های  نامعلوم تبدیل به یک کلان سرمایه‎دار شده است.

........گوگل را فراموش نکنید ............

اسکار ....................... فرهادی قهرمان

آکادمی اسکار در ایالات متحده روز سه‌شنبه در مراسمی ویژه نامزدهای تمام رشته‌ها برای تصاحب جایزه اسکار سال ۲۰۱۲ را اعلام کرد.

اصغر فرهادی با فیلم بسیار تحسین‌شده «جدایی نادر از سیمین» که از سال گذشته تاکنون بیش از ۵۰ جایزه جهانی را از آن خود کرده در دو رشته فیلمنامه اریژینال و فیلم خارجی برای اسکار نامزد شده است.

این در حالی است که پیشتر نام آقای فرهادی و آخرین فیلم او تنها در بخش «بهترین فیلم خارجی» اسکار اعلام شده بود.

در بخش بهترین فیلمنامه اریژینال، اصغر فرهادی با فیلمساز بزرگی چون وودی آلن رقابت خواهد کرد که امسال با فیلم نیمه‌شب در پاریس در اسکار حضور دارد.

فیلم اصغر فرهادی در بخش اسکار بهترین فیلم خارجی نیز با فیلم‌های «کله‌شق» از بلژیک، «موسیو لازار» از کانادا، «پاورقی» از اسرائیل، و «در تاریکی» از لهستان رقابت خواهد کرد.

اما در بخش «اسکار بهترین فیلم» ۹ فیلم نامزد شده‌اند که از این میان می‌توان به اسب جنگی استیون اسپیلبرگ، آرتیست از میشل هازاناویسیوس، اولاد از الکساندر پین، درخت زندگی از ترنس مالیک، هوگو از مارتین اسکورسسی و نیمه‌شب در پاریس از وودی آلن اشاره کرد.

اما در بخش بهترین کارگردانی پنج فیلمساز برای دریافت اسکار رقابت خواهند کرد: وودی آلن، مارتین اسکورسسی، ترنس مالیک، الکساندر پین و میشل هازاناویسیوس.

دمین بشیر، جرج کلونی، برد پیت، گری الدمن و ژان دوژاردن پنج هنرپیشه‌ای هستند که شب اسکار به جایزه بهترین بازیگر مرد چشم خواهند دوخت.

جرج کلونی پیشتر در هفته گذشته جایزه بهترین بازیگر مرد در گلدن گلوب را برای بازی در فیلم اولاد از آن خود کرده است. شاید به همین دلیل باشد که منتقدان می‌گویند او سهم خود را گرفته و حال نوبت برد پیت است که این جایزه را برای بازی در فیلم مانی‌بال به خانه ببرد.

پنج هنرپیشه زنی هم که برای اسکار بهترین بازیگر زن با یکدیگر رقابت خواهند کرد عبارت‌اند از مریل استریپ، وایولا دیویس، گلن کلوز، میشل ویلیامز و رونی مارا.

خانم استریپ در گلدن گلوب جایزه بهترین بازیگر زن را ربود و به همین دلیل گفته می‌شود که اکنون نوبت گلن کلوز است که برای بازی خیره‌کننده‌اش در نقش یک مرد در فیلم «آلبرت نابز» اسکار بهترین بازیگر زن را به خانه ببرد.

این نامزدهای اسکار در کنار باقی آنها در رشته‌های دیگر روز هفتم اسفندماه به کداک‌تیتر لس‌ آنجلس خواهند رفت تا شاید نام خود را به عنوان برنده پر زرق و برق‌ترین جایزه سینمایی دنیا بشنوند

در کنار این عناوین انیمیشن رنگو را هم ببینید . شاهکاری در ژانر کابوی و وسترن که اینبار به جای پول آب دلمشغولی دنیای فردا را چپاول می کنند .

دسته گل ها و جوباره های آب

گلشیفته فراهانی نیم برهنه شد . آین درست اما ای کاش در کنار نشخوار رسانه ای این رخداد از یاد نبرده بودند که : 

3 هزار میلیارد تومان دزدی در روز روشن به دست گردنه گیران مومن و متعبد و گزینش شده مثل آب خورده شد و کم کم به خاموشی گرایید . دولتی که آمده بود تا مفسدان اقتصادی را گردن بگیرد و دست رو کند و عدالت برقرار کند  نتوانست مچ این جنابان دزد را در درون دستگاه های بانکی بگیرد یا نخواست و یا نشد.

سه هزار میلیاردی که می توانست دست کم نیمی از جمعیت ایران را از فقر و نداری و. گرفتاری نجات دهد تا امروز هزاران هزار بی عصمتی و بی عفتی در هزارتوهای این مملکت لانه نکند . فقر دیوار به دیوار کفر و جنایت بر خانه ی همه همسایه شده و حضرات دنبال اینند که فیلم اصغر فرهادی دروغ گویی ایرانیان را برملا می کند و نباید در دنیا مطرح می شد . دروغ نمی گوییم ؟

سی سال است میلیارها دلار هزینه خرید و تجهیز شبکه های تلویزیونی ایران شده است اما تاب و توان مقابله با شبکه های فساد انگیز فارسی وان و جی ام کلاسیک را که تا نهاد خانه های مردم رخنه کرده را ندارد . هر شبکه را که می زنی می بینی یکی در حال نصیحت کردن است و این آقایان بی دانش نمی دانند که هر مدیومی یک معیاری دارد و تلویزیون یعنی جذابیت و تلویزیون بی جذبه  نمی تواند دوام داشته باشد . می روند دیش های ماهواره را جمع می کنند .  

پیش از این اختلاس جناب رفیق دوست و اختلاص آن جناب به دست همین حضرات که شد مسوول خرید زندان اوین تا بیشتر و بهتر بتواند از برده و خورده های خود کیف کند . 

جناب شهرام جزایری پسرک جوانی که با سنار و پاپاسی دوره افتاد و همه ی دولت وقت را خرید و حتی همین جناب کروبی که حالا داد نجات سر می دهد . 

اینها خانه ساختن روی سنگ مزار شهدا است و خوردن حق و حقوق خانه خراب های آبادانی و خرمشهری و وبا زده های سردشت که هنوزاهنوز طعم جنگ را در زیر دندان خود تف می کنند و با گرفتاری هایش دست به گریبانند.

 اینها در کنار هزاران هزار دزدی پنهان و لو نرفته و ... که از آقا زاده های بی ریشه ای که نه آقا زاده هستند و نه خواهند شد و سفر های توری و گردشی در هتل های ستاره باران فرنگستان . 

آیا برای مردم باوری می ماند وقتی پرپر شدن فرزندش را به سبب گرسنگی می بیند و می شنود که فلان مسوول بانک همه دارایی مملکتش را پول نقد کرده و دارد در کانادایی که تا دیروز برایش کافرستان بود با اهل و عیال خود می چرخند و نوشیبدنی های آنچنانی میل می کنند . 

دوباره سلام . چند یادداشت برای هزاره ی بعدی ....

۱ ـ جای تلویزیون را در خانه ی خود عوض کنید٬ ما عوض نکردیم این بلاها سرمون اومد   الف : همیشه یه یک طرف خانه بی ادبی کردیم و خبر نداشتیم  ب : همیشه غذایمان ته گرفت و هنرپیشه های تلویزیون هر هر به ما خندیدند ٬ ج: بچه هامون عادت کردند یک طرف خونه وایسند زل بزنند به ما و دروغ بگن . د : ماشین لباسشویی ٬ ماکروفر٬ یخچال ٬ اتو و بخاری لج و لجبازی درست کار نمی کردند . ه : مواظب عقربه های ساعت دیواری نبودیم هزاره مون زودتر از موعد به سر رسید .

۲ - برای دانشگاه های خودتون یه فکری بکنید  ما حواسمان نبود اینجوری شدیم : الف ٬ رفتیم سواد یاد بگیریم یاد گرفتیم که بی سواد هم می شه یاد گرفت  . ب :رفتیم درس بخونیم که کار گیرمون بیاد دیدیم یه عده ای کار گیرشون اومده تا ما بیایم درس بخونیم . ج : یه چیزایی بلد بودیم رفتیم دانشگاه یادمون رفت که چه چیزایی بلد بودیم.

۳ ـ به الان ما حسرت نخورید ما خودمون اونقدر گرسنه ایم که همه ی حسرت گذشته به نافمون هم نمی رسه .ما داریم به شما نگاه می کنیم .می گن پیش از ما هم آدما به درد ما گرفتار بودند پس راست بینی تون را بگیرید پشت سرتون را هم نگاه نکنید اینجا خبری نیست.

۴ ـ اگه به شما هم گفتند « شما متمدن ترین و مدرن ترین پیشرفته ترین »آدمهای تاریخ هستید قبول نکنید ٬ این را به ما هم می گفتن. من یه جا خوندم برای هزاره ی قبل از ما هم زیاد از این حرف ها می زدند.

آفرینش در عهد عتیق (تورات ) از کتاب مقدس طبع سنه 1930 دارالسلطنه لندن

عهد عتیق ... سفر پیدایش

 یکی از زیباترین فراز های آفرینش در تعریف آسمانی تورات از افرینش جهان صورت گرفته است . دذر این کتاب ارزشمند می خوانیم :

 در ابتدا خدا آسمان و زمین را آفرید و زمین تهی بود و باتر و تاریکی بر روی . لجه و روح خدا سطح آبها را فرو گرفت و خدا گفت که روشنایی بشود و روشنایی شد و خدا روشنایی را دید که نیکو است و خدا روشنایی را از تاریکی جدا ساخت و خدا روشنایی را روز نامید و تاریکی را شب و شام بود و صبح بود روزی اول .

 و خدا گفت فلکی باشد در میان آبها و آبها را از آبها جدا کند . و خدا فلک را بساخت و آبهای زیر فلک را از آبهای بالای فلک جدا ساخت . و خدا گفت آبهای زیر آسمان در یک جا جمع شوند و خشکی ظاهر گردد و چنین شد . و خدا خشکی را زمین نامید و اجماع آبها را دریا نامید و خدا دید که نیکو است . و خدا گفت زمین نباتات برویاند و علفی که تخم بیاورد و درخت میوه ای که موافق جنس خود میوه آورد . ... شام بود و صبح بود روزی سوم .

و خدا گفت نیرها در فلک آسمان باشد تا روز را و شب را از هم جدا کند و برای آیات و زمان ها و روزها و شب ها و سال ها باشند . و نیر ها در فلک باشند و بر زمین روشنایی بخشند و چنین شد . و خدا دو نیر بزرگ ساخت نیر اعظم را برای سلطنت روز و نیر اصغر را برای سلطنت شب و ستارگان را ... شام بود و صبح بود روزی چهارم .

و خدا گفت آبها از انبوه جانوران پر شود و پرندگان بالای زمین بر روی فلک آسمان پرواز کنند . پس خدا نهنگان بزرگ آفرید و همه ی جانداران خزنده ...و همه ی پرندگان بالدار ... و خدا آنها را برکت داده گفت بارور و کثیر شوید ... شام بود و صبح بود روزی پنجم .

و خداوند گفت زمین جانداران را موافق اجناس انها بیرون آورد بهایم و حشرات و حیوانات زمین را با اجناس آنها بساخت و بهایم را با اجناس انها و همه ی حشرات زمین را ... و خداوند دید که نیکو است .... و خدا گفت آدم را به صورتمان و موافق و شبیهمان بسازیم تا بر ماهیان دریا و پرندگان آسمان و بهایم و بر تمامی زمین و همه ی حشراتی که بر زمین می خزند حکومت نماید . پس خدا ادم را به صورت خود افرید . او را بصورت خدا آفرید و ایشان را نر و ماده . .. و گفت همه ی علف های تخم داری که بر روی زمین است و همه ی درخت ها یی که میوه تخم دار است به شما دادم ....شام بود و صبح بود روزی ششم .

... در روز هفتم خدا از همه ی کار خود فارغ شد و از همه ی کار خود که ساخته بود آرامی گرفت . پس خدا روز هفتم را مبارک خواند و آن را تقدیس نمود . ...

پیش از اینکه خدا نهال ها و درخت ها را بیافریند آدم را از گل سرشت و آفرید و در بینی او از روح خود دمید و آدم نفس زنده شد . و خدا باغی در عدن غرس نمود و ادم را در آن قرار داد . 

 بعد توضیح می دهد که درخت حیات را در وسط باغ و درخت معرفت نیک و بد را در ان پدید آورد و نهری که آن باغ را سیراب کند .

... و خدا گفت خوب نیست که ادم تنها باشد .پس برایش معونی موافق بسازم . پس همه ی حیوانات را نزد آدم آورد تا ببیند که چه نام خواهد نهاد .. پس ادم همه را نام نهاد ولیکن برای او موافقی یافت نشد . پس خدا خوابی گران بر او مستولی گرداند و درخواب یکی از دنده های او را گرفت و گوشت در جایش پر کرد و از آن دنده زنی بنا کرد و او را به نزد آدم آورد و ادم استخوانی از استخوان هایم و گوشتی از گوشتم نامید و از آن سبب به او نسائ گفت .

 سپس مار که از همه ی موجودات هوشمند تر بود زن آدم را فریفت و انها از عدن رانده شدند .

 آدم زن خود حوا را بشناخت و قاین به دنیا امد . و بار دیگر هابیل ....و قاین برادر خود هابیل را کشت ....خدا او را راند و سرگردان کرد و او نیز زن خود را شناخت و خنوخ به دنیا آمد و شهری بنا کرد به نام پسرش خنوخ و می زیست ... در ۱۳۰ سالگی فرزندی به نام شیث برای آدم پدید می اید در عوض هابیل و او پدر خدا پرستان است .

از تخمه ی قائن و نبیره ی ادم بعدها  یابال زائیده می شود که پدر همه ی چادر نشینان است . و یوبال برادرش که پدر همه ی نوازندگان بربط و نی است . و از زنی دیگر توبل زاده می شود که پدر صنعت و ابزار و مس و آهن است . و ...

 از زیبایی های کتاب مقدس فعل نامیدن است که در ابتدا توسط خدا صورت می گیرد ( به شکل کلان ...مثلا جانور) و بعد توسط آدم گونه های ان نام می پذیرند و این شباهت آفرینشگری خدا و آدمی است .

و دیگر حجب خدا در بیان همبستری بشر است که از آن به شناختن یاد می کند که باز واجد معنایی معرفتی در کنه مواجهه ی زن و مرد است . چنانکه برای آدم و حوا و قائن و همسرش فعل شناختن را ذکر می کند و بعد تولد فرزندانشان را یادآور می شود ....   

2 - آفرینش از نگاه هندوها در اوپانیشاد

 دیدار هندو ها با رخداد آفرینش به شدت سیمایی داستانی و زیبا دارد . شروع ادهیای اول از ججر بید در باره ی اشمید براهمن چنین است :

 اشمید جگی ( اسب قربانی ) است مشهور . نه بدانسان که مردم ظاهر فهمیده اند . ... سر آن اسب پاک صباح است . چشم او آفتاب . و دهن گشاده ی او آتش . و بدن او یکسال تمام است و پشت او بهشت . و شکم او فضا و سم او این زمین و پهلوهای او جهات و اعضای باقی مانده ی او فصل ها و مفاصل او که جای پیوند آن است ماه ها و نصف ماه ها . و پاهای او شب و روز . و استخوان ها ی او ستاره های ثابت . و گوشت او ابر و غذای او ریگ و رگ های او دریا . و جگر و سپرز او کوه ها و پشم او سبزه ها . و موهای او درخت ها . و نصف پیش بدن او نصف اول روز و نصف آخر بدن او نصف آخر روز و خمیازه ی او درخشیدن برق و تکانیدن او غرش ابر و شاش او باران و شیهه ی او گویایی .  وظرف روشنایی روز و جا ی نگاه داشتن آن بحر مشرق و روشنایی شب و جای نگاه داشتن آن بحر مغرب . 

 پس از شرح دقیق این اسب می نویسد :  این همه در اصل نبود زیرا هرن گربهه این همه را در خود محو ساخته بود و آن هرن گربهه هیچ صفتی نداشت الا گرسنگی  چون خورنده ی آن چیز موت آن چیز است . از اینجهت هرن گربهه را موت می نامند.  پس آن هرن گربهه خواست که دل داشته باشد و به همین اندیشه که صاحب دل است شروع کرد به پرستش خود . چون برای پرستش آب ضروری است آب پیدا شد .  و از این آب کفی که بالا آمده بود سخت گشته زمین گردید . هرن گربهه از ساخت زمین خسته شده بود حرارت بر او مستولی شد و آتش پدید آمد . هرن گربهه خود را به سه قسم تقسیم کرد : آفتاب و باد و آتش . و پیش از خلقت  آفتاب سال نبود که به مدت یکسال نطفه او به کمال رسید و هرن گربهه او را ظاهر ساخت و هرن گربهه ی گرسنه در مقابل او دهان باز کرد . آفتاب از ترس آواز داد و لفظ بهان را گفت . سخن و کلام در این وقت ظاهر شد . هرن گربهه آفتاب را نخورد  و تمام انواع مخلوقات را پیدا کرد و و از آن لفظ بهان که آفتاب گفته بود اسماء مخلوقات خلق شد . ( همه چیزها نام گرفتند ) پس خلقت به این ترتیب شکل گرفت : که  اول  حروف «‌   ر گ بید   »پدید آمدند . پس از آن ججر بید .  آنگاه سام .  سپس آدت ( یعنی خورنده ی همه ) و ....

 سپس می گوید : هرن گربهه در خود نگاه کرد و چون همه ی صورت ها  را در خود دید  « اهم » گفت . ( انا  یا من ) بدین سبب اسم او اهم شد ... سپس بصورت ماده گاو  در آمد و  اهم ( من ) بصورت گاو نر و از این اجماع گاوان پدید آمد . باز بصورت مادیان درآمد و  اهم اسب نر شد و جماعت اسبان پدید آمدند . سپس ماده خر و خر نر و بعد ماده بز و بز نر و از این سلسله از انسان تا مورچه پدید آمدند . .....

جشن پوریم و ماجرای کشتار 77 هزار ایرانی در سه روز

سال ها است که یهودیان  ماجرای  هلوکاست ،داخائو و آشویتس  را در زمره ی مظلومیت خود عنوان می کنند . آدم کشی به هر نحو ناسزا  است اما گذار از  ساحل تاریخ  شباهت رنجی را متذکر می شود که  کتمان آن به هیچ روی ممکن نیست  چرا که در کتاب مذهبی یهود عهد عتیق ذکر شده است . ایرانی ها طعم ظلم یهود را چنین چشیده اند :

شاید بسیاری از ایرانی ها از ماجرایی به نام جشن پوریم در میان یهودیان صهیونیسم  آگاه نباشند . در باره ی چرایی این جشن حکایتی تاریخی است که می گویند خشایار شاه در بزمی مردانه و عمومی از همسر زیبای خود وشتی  می خواهد تا با برداشتن پوشش زیبایی خود را عیان کند و ملکه امتناع می کند . همین امر سبب می شود تا شاه عقد او را منفصل کرده و از خود براند . درباریان برای یافتن همسری مناسب دختران زیبای ایران زمین را گرد می آوردند و از جمله یک یهودی  به نام مرده خای  دختر عموی زیبای خود  به نام  هدسه را در شمار دختران پیشنهادی قرار می دهد و اقبال این دختر به شاه بیشتر می شود . گویا مرده خای نسبت نسبی خود با هدسه را پنهان می کند و این زن خویش را استر ( با کسره الف و ت ) معرفی می کند . سرانجام تاج ملکه ی ایران بر سر استر گذاشته می شود .

مطابق نوشته ی کتاب استر در تورات  تا پیش از این یهودیان در ایران زندگی سختی داشته اند . مرده خای تلاش می کرد تا این امر را برطرف کند . برای همین نسبت به هامان وزیر  همه کاره ی  اخشورش (خشایار) بی احترامی کرد تا او را به خشم بیاورد . و هامان که به خشم آمده بود  از یهودیان نزد خشایار شاه بد گویی کرد و دستور گرفت که آنها را بکشد و در عوض مقادیر فراوانی نقره از ثروت آنها به خزانه ی شاه بیاورد . مرده خای که نقشه ی خود را نزدیک به عملی شدن می دید  به استر پیغام می دهد که اکنون زمان جانفشانی تو برای قومت است .  رفتار  مداخله جویانه ی این زن سبب می شود تا  از شاه ایران دستور آزادی یهودیان را اخذ کند . این امر به همین جا ختم نمی شود تا اینکه شاه بی خرد هخامنشی ( سلاطین هخامنشی سوای کورش کبیر و داریوش  بیشترشان خرابی به بار آوردند و از جمله همین آقای خشایار شاه تند مزاج و  به قولی مجنون صفت ) انگشتر خود را مرده خای و استر می دهد و به آنها می گوید هر حکمی در اینباره می دانید بنویسید و از سوی شاه ایران مهر کنید . آنان حکم اتحاد یهودیان و کشتار افراد ضد یهود را می نویسند و همین امر سبب می شود در همه ی ایران مردم از یهودیان بترسند . هامان وزیر به این امر اعتراض می کند  . اما رای ملکه بر او می چربد و شاه دستور کشتن هامان را صادر می کند . بعدا مرده خای از شاه می خواهد برای عبرت یازده پسر هامان را نیز اعدام و به دروازه ی شهر بیاویزند . در روزهای سیزدهم و چهاردهم  و یانزدهم  ماه ادار  هفتاد و هفت هزار ایرانی را به جرم مخالفت با یهودیان گردن می زنند. و از آن زمان تا کنون یهودیان به پاس این خدمت  استر و مرده خای روزهای 13 اسفند و یا فروردین ( بسته به اینکه سال عبری 13 یا 12 ماهه باشد تغییر می کند ) جشن می گیرند که به جشن پوریم معروف است . اما ایرانی ها 13 فروردین را به یاد کرد عزیزان کشته ی خود گرامی می داشتند و به کوه و صحرا می رفتند زیرا نقل است که عده ی زیادی از بستگان و نزدیکان کشته ها برای حفظ جان خود به صحرا پناه برده اند . در اینکه چه میزان این رخداد سندیت تاریخی دارد هنوز روشن نیست . تا دو سال پیش قبر استر و مرده خای به نام زیارتگاه استر و مرده خای در شهر همدان دایر بود که بعد از روشن شدن این ماجرا توسط محققین عنوان زیارتگاه از این مزار برداشته شد .تاکنون دو فیلم درباره ی استر و یک شب با پادشاه  در هالیوود ساخته شده است . ( این مطلب را می توانید در کتاب استر  در عهد عتیق بخوانید )

فوران ملال و افسردگی در غیاب رنگ و نقش

جماعت سلام .

 زمانی جایی خواندم که قالی ایرانی با همه ی نقوش و تحرک در شمای تماشایی اش عقده ی فروخورده ای است از پایکوبی و عدم اجازت حرکات موزون در پیدای رفتار ایرانی . ( گویا نوشتاری است از شاملو ) و همانجا خواندم که  تحرک درهم و موزون و متوازن اسلیمی های منقوش بر دیواره ی ابنیه ی مقدسه دلالت دیگری بر همین ممانعت است . سره یا ناسره ی محتوای این سخن چندان سنگینی نمی کند که عینیت آن می تواند راهنمای تفکری باشد بر بسیاری از رفتار ما ایرانی ها . مثلا بر اینکه زندگی ایرانی زندگانی بی رنگی است . فوران بی رنگی در غالب دو رنگ خنثای سفید و سیاه و مرکب آن دو یعنی خاکستری در تمام سطوح حیات ما بیداد می کند . انگار عالم از هر گونه رنگمایه ای تهی است . این را می توان از پیکره ی دیوارهای خانه ها تا رنگ اتومبیل های سواری و حتی اشیاء منزلمان سراغ بگیریم . سادگی بیمارستانی بسیاری از دیوارهای خانه ها - کفپوش های شیری و کرم و خاکستری . پرده ها و پنجره ها همه و همه حکایت از ملال فراوان و سندروم روانی و نهانی بسیاری از مردم دارد . سلطنت لاجورد و مشکی بر پوشاک خانم ها و سادگی پوشش آقایان در خلاصه ی چند رنگ تیره و روشن ( می خندیم اگر لباسی رنگین و شاداب بر تن همسایه ببینیم )حکایت دلمردگی جماعتی است که می کوشند به انحاء مختلف خود را سرزنده و شاداب جلوه دهند . از خانه که گام به خیابان می گذاریم وفور رنگ های خنثای سفید و خاکستری و نهایت نقره ای را بر بدنه ی اتومبیل هایمان ملاحظه می کنیم و البته این ها پاسخی است که کمپانی های سازنده به زیبایی شناسی بیمار ایرانی ارائه می کنند . غالب خانه ها با دیوارهای سفالی و کاهگلی و گاه سنگی که فراتر از کرم و سفید نمی روند نشانی از روان آزرده و عقیم از تصور رنگ صاحبان خود دارند . اینها بیشترشان محصول سده ی اخیر است . بیشتر از این جهت می گویم که سوای رنگ در دیوار آندسته از دارایی هایی که نوآمده ترند مانند ماشین و ابزار منزل و ...شامل می شود . حال آنکه اگر اندکی به پوشاک بومی و محلی ایرانی نگاه کنیم تحرک شاداب رنگ را در لباس مردان و زنان خرده فرهنگ هایی مانند لرها و قشقایی ها و ترکمن ها و ترک ها و کردها و بختیاری ها مشاهده می کنیم . باز که می گردیم به ابتدای این سخن روشنمان می شود که تنها قالی ایرانی است که هنوزاهنوز انفجاری از رنگ و نقش و روایت و حکایت را در لابلای تار و پود خود نگهداری و مراقبت می کند . انگار یک تنه می خواهد تمام دلمردگی ها و سترونی اتمسفر عقیم پیرامون را از زندگی ایرانی بزداید . این نبود رنگامیزی حتی در کلام و ادبیات ما نیز نفوذ گسترده ای دارا است . چرا که تمام غم ها در آوای حزین سروده هایمان بیداد می کنند و آنگاه که جشنی بر پا می شود درمی یابیم چه میزان می توان کلام را رنگین و شکیل شنید و منتشر کرد .    

زیستن در جهان ناسازه

به پیرامون که می نگریم هر گوشه ی این اجتماع پر لک و پیس را ... غلط است . تابلوهای فروشگاه ها املای اشد غلط در پیکر ادبیات فارسی اند . گوشت سعید ... جورابجات معراج ...لوله و اتصالات ابن سینا ...کله پاچه بهار ...خیابان شاطر فهیم نصرالله ... مبل بقیه الله ... برج ثامن الحجج ....پاساژحبیب ابن مظاهر ... این یعنی کاسه از آش داغتر جماعتی که ادبیات را نمی شناسند و اگر سوادی دارند صرفا آن را  به پشتوانه ی امضای دسته چک کاربن دار خود ذخیره کرده اند . نشانه ها و نام ها بیشتر طنز گل آقایی که نه بدتر به جک های از کمر تا کفشی می ماند که در محافل دوستان خصوصی قهقهه می شوند . ما ناگزیر تکرار بلغور کرده های عالم سیاست در مجرای خیابان ها هستیم و وای به حال راننده های تاکسی که تا همین چند سال پیش میان خیابان تخت جمشید و نام جدیدش قیس ابن مسهر مردد بودند و تا نگاه به یقه ی طرف نمی کردند و ریشش را اندازه نمی گرفتند دل نمی کردند بگویند قیس را نمی شناسم ولی گویا می روید تخت جمشد  .... بگذریم . بیچاره راننده های تاکسی . این سیاست زدگی از بطن ادارات ما روانه ی خانه ها شد و خیال ترسان مردم که نکند اگر نام کله پاچه را به مسمای مقدسی متبرک نکنیم صبح فردا یقه مان را بچسبند که طرف کله اش نه طعم صبحانه که بوی قرمه سبزی می دهد و قرمه را ظهر می خورند و بازارمان تخته است . اسامی نامطبوع از خیابان ها سرریز شدند به کوچه ها و بعد به سردر مدارس و دانشگاه ها رجعت کردند تا پیامد آن نسلی باشد که به خنده دار ترین برچسب ها به دیده ی تعهد و احترام و تقدس خیره شوند . پالایش تفکر مردم از نام های باستانی پروژه ای بود که کلید خورد و تندرو های دوآتشه مزاج طوری رفتار کردند که گویا نامبری از اجدادمان کفر محض است . ثبت احوال کتاب مجاز اختراع کرد و در اداره ی ثبت شرکت ها مشتی بی سواد دانش به دور قانون نوشتند که اگر خواستی نام شرکت کامپیوتری ات را  بگذاری دنیای فردا خط بکشند رویش و مسخره و خنده دار شرکت کامپیوتری زینب و شرکا را تایید کردند . ندانم کاری این حضرات تا بدان حد پیش رفت که نامبری از اسامی مقدسی که مردم عمری را با جان و روان خود عاشقانه چونان گنج های پنهان گرامی داشته بودند بدل به خنده بازاری شد برای مزاح و تفرج . همین جنابان بی دانش وقتی سیصد را دیدند داد زدند که بگیرید ایران از کف دادیم و ما نه آنیم که اینان می گویند و من آنم که رستم بود پهلوان . آنقدر در دایره ی بسته ی دانش نابسنده ی خود فرو بردند که فضلا و بزرگان و اندیشمندان پار و پیرار این ملک به دست همسایگان هوشمند مصادره شد . ناگهان مولانای بلخی سر از ترکستان درآورد و مجسمه ی عبدالرحمان جامی لباده ی آذری پوشید . ابن سینا عرب شد و زبان مادری خود را از یاد برد . آنگاه زیر گوش خودمان مجسمه ی یعقوب لیث صفاری از میدان برچیده شد و مجسمه ی بابک خرمدین جای خود را به سکوی خالی میانه ی شهر داد . شبانه مجسمه های پارک ها  را دزدیدند و جای آن چمن کاشتند . فراموش کردند که ملتی که ریشه نداشته باشد علف آبزی است که به هر موجی پراکنده می شود .   

سپهر بی ستاره 2 ( هرزه نگاری  و کانال بازی )

2 ـ‌هرزه نگاری ، شورش نسل ها               

افول ستاره های بیرون . تولد ناگهانی ستاره های خیالی .کرنش انسان در برابر تصویر . واپاشی حریم های بودگانی . تصور  فیزیک . عاشق شدن آدمی به مخلوق خود . تمرد در برابر آفرینشگر . تولید صدا . پرواز بر فراز ذهن آدمیزاد . پیدایش هیولا ها و خروج دیوها از درون افسانه . این بخش را روایت هرزه نگاری دنیای سایبری سلطنت می کند . کافی است فقط دکمه ای را فشار دهی . تو فرمانده ی خونین ترین جنگ تاریخ خواهی بود . می کشی و در عین آرامش پس از کندن سر قربانی خود در حالتی که رشته ی نخاعی از آن بیرون زده پیروزی خود را جشن می گیری . بازی های هرزه نگارانه ی سایبری با ورود ابزار های کنترل احساس از راه دور جهشی کوانتومی در جهت نزدیک شدن به واقعیت بر می دارند . سپس همین آدم های واقعی وارد دنیای بازی های رایانه ای می شوند با همان هیبت و همان هیئت و اسیر دست بازیگوشانه ی کودکانی می گردند که در معصومیت سوسکی را نمی آزارند اما در جهان سایبری مرگبارترین اسلحه ها را برمی گزینند تا کشتار خونین تری را رقم بزنند . بتمن و مرد عنکبوتی و دیگر کراکترها چهره ای واقعی پیدا می کنند و مدل و الگوی رفتنار می شوند

ـ  کانال بازی یا خودآگاهی صفر (  گشاد کردن دنیا با نک انگشت )

این ابتدا از وادی تلویزیون به قامت تخریب کننده ای برخاست . وقتی که دست ها بی اختیار دکمه ای را فشار می داند و می دهند بی آنکه بدانی چه می خواهی  چیزی به تو تعارف می شود که ناچار لحضاتی را به سکون و سکوت در برابرش وا می مانی . زپینگ یا کانال بازی تلویزیونی با ورود شبکه های کابلی و برنامه های ماهواره ای متولد شد . گیج وارگی در برابر پیشنهاده ای رنگارنگ که نهایتا به  انتخاب هیچ  ختم می شود . قرار گرفتن در مقابل رنگین کمانی از طیف ها و موج های گسترده در دنیای سایبری به آدمی زاد حالتی توریستی منتقل می کند . گردشگری که ناچار از هر بنا چیزی را می بیند اما کنه آن را در نمی یابد و یا فرصتی برای درک تمامی آن ندارد . به تعبیر دیگر آنقدر تعداد داده ها بسیار است که تواما احساسی از پیروزی مقابل نادانی و نیز زمین گیر شدن در برابر دانایی افراطی به مخاطب دست می دهد . احساسی مشابه اینکه برای خرید کتابی به کابفروشی بزرگی بروی . در ابتدا از مشاهده ی آنهمه کتاب لذت می بری و بعد که در برابر داده های بسیار قرار گرفتی  از انتخاب برگزیده فلج می شوی . احساس دانایی ابتدایی به نادانی مفرط بدل می شود و سرخورده شاید بی انتخاب به خانه برگردی . دنیای سایبری دنیای در هم ریزان بی در و پاشنه ای است که به ایست عقلی مراجعه کننده می انجامد .

  

جهان مجازی ( سپهر بی ستاره )

 

جمیعا سلام . همسایه  های دنیای سایبری ،‌ بچه های دهکده ی من ، نزدیک من و دورتر از هر کسی به  من ، من کیستم ؟ یکی که خودم ساخته ، صورتکی در مقابل خود، که گاهی خودم نیز به تردید در آن نگاه می کنم . این منم یا من او هستم که من اینجا را نگاه می کند ؟ کدامیم ما ؟  مردم ؟ زنم ؟ یا نشانه ای فقط . ما یک نفریم یا من چند نفرم ؟

ویلیام گیبسون در رمانی به نام نورومانسر اولین مرتبه اصطلاح فضای سایبری را خلق کرد . اصطلاحی که به هر اتاق و فضایی اطلاق می شود که بوسیله ی نرم افزار در رایانه ایجاد می شود . اتاقی برای تجربه ی حقیقت مجازی تجربه ای که بواسطه ی رایانه برای فریب حواس ما و باوراندن این که ما در دنیای دیگری سیر می کنیم طراحی شده است . همسایه ها ما همگی در فضای سایبر نفس می کشیم . دنیایی در دنیای دیگر که دنیا های دیگری در خود دارد . ما سایبر نوردی می کنیم . هتل می رویم . خرید می کنیم . بلیط رزرو می کنیم . با دوستمان قرار می گذاریم . تفریح می کنیم . بازی می کنیم . می جنگیم  و هزاران هزار کارکردی که دنیای بیرون آبا و اجدادی مان را فلج می کند . یک نوع فلج خودساخته . با عکس هایمان علیه واقعیت بنیادی شورش می کنیم . مرز خیال و واقعیت را در می نوردیم و با دراز کردن دست خود از قفسه ای در دورترین نقطه ی دنیای بیرون چیزی را که می خواهیم بر می داریم . در این میان گاهی گرفتار راهزنان کامپیوتری آنارشیست می شویم . مرگ دنیای سایبری به سراغمان می آید . از دنیا پرت می شویم بیرون . پرتاب شدنی شبیه افتادن از جهان خواب به عالم بیداری و یا بعکس . ویا افتادن از مرگ به زندگی این جهانی و یا بعکس و یا افتادن از دنیای واقعی به جهان مجازی و یا بعکس . ناگهان به وبای سایبری دچار می شویم . بیماری طاعون وار بر ما شلاق می زند و ما را می کشد . دوباره زنده می شویم با هویتی تازه . رستاخیزی از عدم و زندگی در دنیای سایبری  را از سر می گیریم. زندگی می کنیم ، بزرگ می شویم ، عاشق می شویم و بعد درمی یابیم که به تصویری دلباخته ایم از ترکیب حرارت شیمیایی که به دکمه ای دنیایش ویران می شود و نابود . اصلا بود ؟ نه از ابتدا چیزی نبود . ،

 

هنر و موانع آن

  • می گویند  یک زمانی جناب سوموزا دیکتاتور دومینیکن هنرمندان را منع و قدغن می کند و امر می کند که ما نه هنر می خواهیم و نه نان مفت داریم بدهیم هنرمندان بخورند و خیال بافی کنند . دومینیکن از هنر و هنرمند می ترسید . چرا که هنرمندجان آگاه جامعه است . هنرمند می فهمدوهر آنکه بفهمد نمی گذارد هر کس هر چه دلش خواست بکند . هنر زبان استعاره است و در زبان استعاره هر چیزی را می شود بیان کرد .  سوموزا می خواهد فرمان براند پیدا است که تاب نمی آورد . پیدا است که سایه ی هر کسی را که چیزی بگوید و مشتی را واکند با تیر می زند . این آقا هنر را در دومینیکن می کشد . وقتی که هنر مند نتواند بیافریند هنر هم می میرد . سوموزا می خواست هنر بمیرد و شد چنانکه می خواست . آنقدر که هیچ هنرمندی یافت نشد و هیچ اثر هنری آفریده نشد . درست مثل داستانی از دانلد بارتلمی که در آن پل کله نقاش را به کار رنگ آمیزی تانک های زرهی جنگ وامی دارند . در دومینیکن هم هنرمندان را به کار گل واداشتند و داد و ستد در بازار و فرار به کشورهای دیگر  .
  • ولی نتیجه اش چه بود ؟
  • زمانی می خواستند برای این جناب مجسمه ای درست کنندو در میدان پایتختش نصب کنند . هنرمندی نبود که بتواند مجسمه ای در خور دیکتاتور بسازد . رفتند روسیه و مجسمه ی نیمداری را از دولت روس خریدند . مجسمه ی خریداری شده تندیس لنین بود . سرش را بریدند و کله ی سوموزا را چسباندند روی تنه ی آن . هر چند که به این جور اثر هنری باید هر هر خندید اما در نهاد این رخداد دنیایی از معنا و مفهوم نهفته است . تصور کنید ترکیبی از دیکتاتور دومینیکن را با دیکتاتور روسیه . چه شود ! اگر یک روز این مجسمه جان می گرفت و می توانست همزمان بر روسیه و دومینیکن فرمان براند چه اتفاقی می افتاد ؟ قلب یک دیکتاتور روسی که به شیوه ی سوموزا فکر می کند .

من و دریافت لوی  اشتراوس

ده سال پیش در انجمنی شعری شنیدم از شاعر مشهدی حسن شکوهی با این مطلع :

از کویر آمده ام های کسی رم نکند ....................سرزمینی که خدا قسمت آدم نکند .

 لوی اشتراوس در کتابی با سویه ی مردم شناسی به نام " گرمسیریان اندوهگین " به شرحی نزدیک به  نظریات ابن خلدونی از مناطق هاره ای پرداخته . اینان مردمی غمگینند . نه طربی دارند و نه شادی می تواند به درونشان راه پیدا کند . و جالب اینکه اگر فضای عربستان داغ و سوزان را که شعر شمشیر دولب عرب را ناقض این نوشته ندانیم باید گفت : ابن خلدون در بحث مدنیت چه زیبا و دقیق بیان داشته که فضاهای خشک و بی روح کویر مانع تعالی هنر و درک لذتمندانه ی آن است . مردم این نواحی جز به نان و اندوخته ی مالی و ریالی به چیزی نمی اندیشند . تا چشم کار می کند بیابان لم یزرع کران تا کران این نواحی را گرفته است و مردمش خالی از حتی کم ترین بن مایه ی هنرند . مرا سال ها است چراهایی در کسوت پرسش می آزارد که  مناطق گرم و کویری خالی از حضور فرهیخته ی هنرمندان نامی بوده است ؟ آیا دست هایی از بیرون این عرصه را تنگ کرده و یا مردم این نواحی فاقد استعداد هنری بوده اند ؟ چرا هیچ هنرمند نامداری نه در عرصه ی موسیقی و نه در عرصه ی نوشتار و نه در مسیر بصری و نظری و دنگی و رنگی و چنگی در این مناطق نتوانسته است قد برافرازد و بالاتر را نشان دهد ؟

خصوصیت غالب این مردم نگاه های تنگ نظرانه ای است که می کوشند از پاچه ی شلوار تا پیراهن چلوار دیگران به نوعی به نفع خود ایراد بگیرند . خصوصیت مداخله جویانه و قیم مداری در نهاد رفتار این مردم نهفته است . هرکسی حتی از درون خودشان که خواسته باشد قد برافرازد به انحاء مختلف منسوب به مواردی می شود که عطای هر کار را به لقایش ببخشد و دست در جیب گریبان خود برده و گوشه ی عزلت و انزوا اختیار کند . این سخن البته به اهل این مناطق گران می آید اما این خاصیت تاریخی مردم این نواحی است .

انباشت ثروت و عدم توان هزینه ، دوری از طرب و شادمانی ، پرهیز از تفریح و تفرج ، کتمان داشته های مالی خود ، فرو رفتن در گودال بینش های متافیزیک ، دلبستگی به پردیس های تخیلی ( چیزی که پیرامون خود نمی بینند ) همه و همه بازخوردهای طبیعت سترون و بی حاصل این نواحی است .

 

به محمد ملک ثابت

می گویند مرید و مرادی در این ملک از هزاران سال تسلط شاه و حاکم و ارباب و کدخدا و دهخدا و خداهای دیگر بوده است . ازیرا است که در جای جای ادبیات این مرز و بوم ما همه دنبال یکی می گردیم که مرادمان باشد . تحسینش کنیم و ستایش . و همین طور در شاهراه های هنر و ادبیات وفلسفه این سامان . از بس ندیده ایم و چشم چرانده ایم تا ببینیم کجا یافت می شود یکی که بر مسندی در اداره ی هنر این ولایت تکیه داشته باشد و حد اقل های رفتاری که هنر به مدار آن آفریده می شود یعنی  اندیشه و مدارا و شکیبایی و خنده و دردمندی را دارا باشد و یافت می نشود .  

جناب محمد ملک ثابت تو مدیر لایقی بودی  . اما نکند که خیال کنی ما همه می نشینیم و هی از نیکی ها و خوبی ها  حیف حیف حرف می زنیم . نه . نه اگر چه ما اصولا مرثیه پردازان سهراب کش و سیاوش گریزانیم . همه می خواهیم که دیگران نباشند و بعد ما بنشینیم از محاسنشان حرف بزنیم . اما اینها شامل شما نمی شود برادر . تو مدیر خوبی بودی ولی خوبی وظیفه ای است که همه باید باشند . تو با همه ی بچه ها دوست بودی و این عجیب نیست . تو مدیر کاردانی بودی و این شگفت نیست . شگفت آن است که تا چشم کار می کند مدیر بی دانش و بی سواد بر سکوهای هنر و ادبیات این ملک ایستاده است . ید بیضا نکرده ای که با همه خوب برخورد می کردی و با همه بی وقت قبلی در دفترت چای می خوردی . تو خیال نکن کار شاقی کرده ای که از ایرج افشار تقدیر می کنی در حالی که دیگران می ترسیدند نکند اسمش را بیاورند د برایشان درد سر شود . جناب ملک ثابت تو تلاش می کردی جوانان هنرمند را جمع کنی ؟ دست مریزاد . خوب ولی مگر این وظیفه ی تو و مدیریت اداره که تو بودی نبود ؟ آنانکه بر صندلی های چرخان پشتی بلند اداره های هنری تکیه کرده اند و هدفی جز حذف و حیف دیگران ندارند کار ناشایستی می کنند . تو هنر تئاتر را در بظاعت اداره ی خود همراهی می کردی حق ما بود ،ولی دیگرانی هستند که فقط نامه می پراکنند و رزومه گنده می کنند به ناحق . تو ادبیات را حتی در ده کوره های استان یزد با نامه نگاری و تشویق و جایزه حمایت می کردی واین وظیفه ی تو و اداره ات بود . اما هستند و بودند مدیرانی که وظیفه نشناس و پر مدعا فقط رصد می کنند ببینند کجا کی چیزی گفته  مچش را بگیرند که آفتابه سرجایش باشد . .نمایشگاه گلسازی زنان خانه دار دلیلی برای پیوند عامه با هنر فرهیخته بود . درست ولی مگر نباید باشد ؟ کسانی که سالن هایشان را برای کارهای هنری اجاره می دهند و توقع دارند آرم و نشانشان هم بعنوان حامی درج شود که هم اززیر گرفته باشند و هم از زبر آنها اجحاف می کنند و مردم گریزانند . این بد است .  پس تو فقط مدیر وظیفه شناسی بودی .    

نامه به مدیر ارشاد یزد

 عالشیوندی نام دو تن از افرادی که در لیست تقدیر اردیبهشت تئاتر قرار گرفته بودند را با اعمال نظر و تک فرمایی قلم گرفت . حامد مهریزی زاده و رعنا مومنی . مدیری که با معیارهای شخصی قصد دارد در تمامی امور مربوط به ژانر های مختلف هنری اعمال نظر کند . اینجاست که اداره ارشاد از ساحت ارشادی خود فاصله می گیرد و وارد موضع امرفرمایی می شود .

جناب عالیشوندی مدیری که از موقعیت ارشادی خود به منزلت مراقبت و دیدبانی تنزل کند مدیر نیست مچ گیر است . نگهبان سر پست است . آقای مدیر حقیر نه نانم را از اداره ی جنابتان خورده ام و نه حقوق بگیرم و البته عطای تقد یر ها و سپاس های صد تا یه غاز را هم سال ها است که به لقایش بخشیده ام . در این چند سالی هم که در شهر حوزه مدیریت شما روزگار گذرانده ام برای بی نیازی از لبخندهای گدامنشانه هیچ گاه در مقابل حسابداری ادره ی شما پا زمین نزده ام و ریالی هم نگرفته ام  . پس نیازی به مجیز گویی و تعاریف توخالی نمی بینم . خیال نکنید که اینجا بورکینافاسو است و جز جناب شما هیچ کس از هنر بهره ای ندارد . در همان مصادفات و مصافحات اندکی که دست داده بارها دعوی دانشوری و هوشیاری را در نگاه های از نک بینی که داشته اید دیده ام . نه حضرت اشتباه نکنید . عینکتان را بردارید ها کنید و دوباره به چشم بگذارید خواهید دید همانطور که اول مرتبه بعنوان یک مخاطب اداره ارشاد به شما گوشزد کردم و شما نشنیددید وعجبا که فردا همه شنیدند! در این مجال آدم های بسیاری می آیند و چون استعداد عجیب شما را در فال گوش ایستادن مشاهده می کنند پشت سر دیگران به سخن چینی و تخریب حرف ها می زنند . حرف هایی که عقلای هوشیار می توانند دریابند که « از کوزه همان برون تراود که در اوست »وگرنه هنر مند را چه نسبت با زیراب زنی و تقبیح همراهان همقطار؟ حضرت مدیر ما جماعتی هستیم که از ته حلق سلام و علیک نمی کنیم ولی به کردار منتسبین این گونه ی گفتار نیز یاوه و لاطائلات به هم نمی بافیم که دور و بر جنابتان هی چرخ بخوریم و چای قند پهلویتان را فوت کنیم و از لای جراحی لبخندمان تعریفتان را بکنیم بعد یا به سادگی تان بخندیم و یا زیرکی تان را دشنام دهیم. به عبارت دیگر چنانکه فروغ ادبیات معاصر سروده :پیشانی ار به داغ گناهی سیه شود ..... بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا ..... نام خدا نبردن از آن به که زیر لب .... بهر فریب خلق بگویی خدا خدا . سنجه ی شایستگی هنرمندان میزان و دقیق است  اما در حیرتم با کدام معیارناشایستی دیگران را می سنجید ؟ نه آقای مدیر این قطار سال هاست که به همین منوال در این شهر حرکت می کند و واعجبا که جماعتی همواره روی کاناپه ی مدیر عکس یادگاری می اندازند و با مدیر جدید به وصایا و سجایای مدیران پیشین هر هر می خندند . می گویید نه ؟ امتحان کنید . مرور کنید و «چون می گذرد » بعد از گذشت این دوران همراهانتان را رصد کنید . خب این ها هم مایه ای از هنر داشته اند و باید مدیر می شدند ولی بدبختانه به صف هنرمندان جا شده و شده اند همراهان مدیر . حضرت مدیر اگر نام هنرمندی را نبرند صدها مرتبه شایسته تر از آن است که نامش را حذف کنند و چرای بزرگی برای همه باقی بگذارند. این دومین مرتبه است و افسوس . بارنخست در جمع گروه هایی که می خواستند کانون های هنری تئاتر را تشکیل دهند چو افتاد که مدیر نه با اشاره که مستقیم نام برده که فلان و بهمان نباشند و گفتند دلیلش را در جمع نمی توان گفت . چگونه دلایلی را در جمع نمی توان گفت ؟ مگر نام اداره ی محترم ارشاد گزاره ای دو پاره نیست که نیمی از آن ارشاد است ؟ پس از چه رو شما مدیریتتان را فقط برای بازدارندگی شتابزده و نیندیشیده صرف می کنید ؟تازه اگر خبط و خطایی هم باشد که نیست بزرگی این است جناب مدیر که شوخ دیگران را به چشمشان نیاوری . بیندیشید آبروی مردم علف هرز نیست که به هر داسی درو شود .  و این بار مدار تقدیر های ربع و نیم سکه ای اداره ی جنابتان نام فلان را قلم می گیرد . باز به گفته ی مدیر . چرا نام برده اید که بخواهید حذف کنید ؟ جز این است که شما هنرمندانی می خواهد که تا دیدندتان لبخند بزنند و سکوت کنند و سری به ارادت و اطاعت تکان دهند ؟ جز این است ؟ نیست و اگر بگویید نه به قطع پذیرفتنش از سخافت عقل است . قربان سکه ارزان شده ولی حیثیت دیگران نه . انتخاب شما درست و عاری از نقص اما حذف کردن نام دیگران - آن هم حذف صدا دار با مدْ اضافه که همه بشنوند و بداندد ؟- با کدام معیار ؟ اگر پاسختان این باشد که کار نکرده اند دروغ فاحشی است . اگر جواب بدهید شایستگی هنری در حیطه ای که تقدیر آن به راه شد ندارد رج زدن دروغ بر دروغ است . فقط به شما اعتراض کرده است و شما مخالفت با خود را تاب نمی آورید.  دست کم بفرمایید حضرات همراهتان رازدارباشند و حدیث دیگران را نقل و نُقل محافل نکنند.اینکه بخواهید هنرمند به تایید اخفشی سرش تکان بخورد و سرسپرده هر چه می خواهید را سکوت کند مربوط به آنهایی است که برای اعانه ها و پول توجیبی های صنار سه شاهی شبها خواب دولا پهنا می بینند .خوشا هنرمندی که دل سپرده ی هنرش باشد و   چه خوش سروده بهمنی شاعر :   یك عمر دور و تنها تنها بجرم این كه
او سرسپرده می خواست  من دل سپرده بودم
یك عمر می شد آری در ذره ای بگنجم
از بس كه خویشتن را در خود فشرده بودم

       

لکه ای بر دامن  انقلاب مصر

 لارا که خود هیجان‌زده ‌به نظر می‌رسد رو به دوربین و در حالی که مردم پشت سرش هلهله‌کنان می‌رقصند، می‌گوید: «این همان چیزی‌ست که این مردم انتظارش را می‌کشیدند، آن‌ها برای این لحظه بود که هر روز به این‌جا می‌آمدند.»

بعد باطری دوربین کم می‌شود، نور کم می‌شود. راهنمای محلی لارا که پسر جوانی‌‌ست می‌گوید که آن‌ها باید آن‌جا را ترک کنند، چرا که او زبان محلی مردم را می داند .
جمعیت دیوانه‌وار لارا را از گروه جدا می‌کند، لباس را از تن او می‌کند، و در حالی که به قصد تکه تکه کردنش از هر سو او را به یک سمت می‌کشند و بر او چنگ می‌زنند و موهایش را می‌کشند، بارها و بارها به او تجاوز می‌کنند.

او همه این لحظات هر بار که به بالا نگاه کرد، تلفن‌های همراه را می‌دید که در همین حال از او فیلم و عکس می‌گرفتند.

شکنجه و تجاوز به لارا حدود ۲۵ دقیقه به طول انجامید. تا عاقبت زنی با روبنده و چادر سیاه به دل جمعیت رسید و دستش را دور او گرفت.
یک زن روزنامه‌نگار دیگر و گمنام‌تر از لوگان در همان شب کناره‌گیری مبارک از قدرت مورد آزارجنسی قرار گرفت. در میدان تحریر قاهره.

مریم نکیوی زن ۲۴ ساله‌ای‌ست که او هم مثل لارا لوگان درست در روز کناره‌گیری مبارک از قدرت قربانی آزار جنسی شد. او می گوید :
«مردم شروع کردند به فریاد زدن که ساکت باشم،» مریم به خبرنگار لوس‌آنجلس تایمز می‌گوید. آن‌ها به او گفتند: «شلوغش نکن! انقلاب را لکه‌دار نکن! ما مرد هستیم دیگر! خب ببخشید! خواهش می‌کنیم فقط برو!»

انقلاب یعنی تحول . و رفتاری اینچنین نشانه ی کردار وندالیستی افرادی است که در پوشش تحول طلبان اندیشمند دست به احراز مطالباتی می کنند که در قبای انقلاب نمی گنجد . آیا چنین افرادی بعدا به بهانه ی حضور در جریان تحول گوشه هایی از امور مصر را به دست می گیرند ؟ که اگر چنین باشد امنیت اخلاقی  مردم مصر چه سرانجامی خواهد داشت ؟

دیدار از فیلمی که دیده نشد

به امید دیدار : آخرین ساخته ی رسول اف در بخش نوعی نگاه جشنواره ی کن به نمایش درآمد . رسول اف کارگردانی که این فیلم را با مجوز وزارت  ارشاد ساخته است . رسول اف  آخرین فیلم خود را با این نام منتشر کرده است . البته کاربرد گزاره ی انتشار به ازای اکران از یک سویه منطبق با پیشامد وضع موجود فیلم به امید .... است  که این فیلم اجازه ی اکران پیدا نکرد و فقط در فحوای شفاهی و گستره ی نوشتاری شناسانده شد . پس منتشر شده نه اکران . و چنین سرنوشتی برای یک فیلم که طبقه ی عرضه ی آن در جدولی ویژه  به نام اکران اتفاق می افتد سرانجام ناگواری است . ناگوار به اندازه ای که می توان گفت : فیلمی به نام به امید دیدار ساخته نشده . 

 خوبه ؟ ! 

پلونیوس یکی از مورخین یونانی در قرن اول پیش از میلاد که از ایران دیدار کرده میگوید: وقتی من در ایران بودم داشتند شعاع کره زمین و انحنای زمین را اندازه میگرفتند. اکنون اگر بخواهند شعاع زمین را اندازه بگیرند، اگر اخترشناسی و ریاضی ندانند نمیتوانند کاری انجام دهند. در همین زمان، در یونان زمین را مسطح میدانستند که دور آنرا آب فرا گرفته. البته یک توضیح شاعرانه هم در ایلیاد در این زمینه و خانه معشوق دارد و میگوید، « خانه معشوق من در مرکز آتن است، آتن مرکز یونان است و یونان هم در مرکز زمین است، بنابر این همه اجرام و همه ی آسمانها و همه ی کهکشانها بدورخانه معشوق من میچرخند» البته از نظر هنر و زیبایی قشنگ است ولی وقتی که وجه علمی آنرا در نظر بگیریم و همراه آنچه که در یشتها از جمله در آبان یشت درباره کره ی زمین نوشته شده و از گردی زمین صحبت میکند با هم بسنجیم می بینیم که در ایران آن زمان دانشی بوده که در یونان نبوده. حتی  فیثاغورث که از نخستین فیلسوفان و ریاضی دانان یونانی است، او 20 سال در ایران بابل بسر برده. بابل هم در آن زمان بخشی از ایران بوده. در قدیم رسم بوده، بخصوص این رسم را یوناینان داشتند که هر چه را از هر کجا میگرفتند بنام خود می نوشتند و از اصل آن نام نمی بردند.

در شرح حال فیثاغورث میگویند، او « دانش مغان» آموخته بود. فلسفه نور فیثاغورث که خورشید را مرکز میدانست تحت تاثیر ایرانی بوده که به کرویت و گردش زمین به دور خورشید باور داشت، حرف او را نپذیرفتند تا زمان کپرنیک.

ما در ایران قدیم فیلسوف بزرگی داشتیم بنام « اُستانِس » او را استانس رازی میگفتند، چون اهل ری بود. او در « مَس مغان» مشهور بود.... مس بمعنی بزرگ است که هنوز در میان زرتشتیان یزد و کرمان گفته می شود. گاهی هم به او زرتشت زمان می گفتند. او در زمان خشایارشا به مصر که جزو ایران بود میرود و در معبد ممفیس ساکن می شود  .  بسیاری بر این باورند و اثبات می کنند که نام کورش به اسامی متعددی در قرآن ذکر شده و از او به عنوان پیامبر صلح و آبادانی یاد شده است . اما این ایرانی های وطن گریز می توانند سلیمان نبی را پادشاه بدانند و قابل ستایش ولی به کورش که می رسند او را شاهی شایسته ی نفرین می دانند . چرا چون با بیان چند دهه دشنام و لعنتشان هماهنگی ندارد . حالا بگذریم که وقتی فیلم سیصد ساخته می شود تازه می فهمند می شده چیزی هم از این افراد گفت و نگذاشت دیگران نوع خاکمالیده و بی ارزش و دروغش را به جهان تحویل دهند .  

اینها گوشه هایی از کهکشان برگ دانش ایرانی است که عرب در خواب هم نمی دیده و حتی زمانی که پیامبر بهشت را بر آنان بشارت می داد  گروهی از اعراب بعد از رفتن رسول ص می ایستادند و می گفتند آن بهشتی که محمد می گوید همین ایران است که جوی های روان دارد و زنان زیبا و بناهای بلند . این بوده است تفکر عرب . حالا اگر یکی پیدا شد که منصفانه پنداشت تفکر ایرانی را می توان بعنوان جانمایه ی بینش این مردم زنده کرد نباید به باد طعنه و لعن گرفتار شود .

اخراجی ها  چه کسانی هستند ؟ ما یا آنها که  روی پرده دیده می شوند ؟

  سلام جماعت . اخراجی ها همچنان روی پرده است . سومین پاره از یک فیلم که ابتدا قرار بود تک و یکه ارائه شود و وقتی خیل بی ملاحظه ی جماعت ایرانی را دید شروع کرد به کورتاژ مشابهاتی به نام یک و نیم ، دوم و سوم . چرا ؟ ما ایرانی ها عادت عجیبی داریم . هجوم می آوریم . و این هجوم بیشتر برای مواردی است که نیازی به اندیشه ندارند . تمایل به واگشایی لابیرنت های پیچیده ویژه ی جهان مدرن است . جهان سایبری و در هم و در عین حال متکی به هماهنگی اجزا در یک مجموعه . حد اقل ما دانش آموزان ادبیات به روشنی می توانیم مثال های زیادی از این گرایش را ارائه کنیم . رویکرد رمان نویس های مدرن نظیر فالکنر و ویرجینیاولف و ... با نگارش آثاری پیچیده و جذب خوانندگان به قول جویس مبتلا به بی خوابی . در ایران نیز در حوزه ی زبان فارسی آثاری از این دست خوانده شده  نظیر شازده احتجاب و بوف کور و آثاری که به این شیوه یا کپی شدند و یا الهام گرفته و منتشر به بازار رسیدند اما چون نیاز به تفکر داشتند نتوانستند ذائقه ی عموم را فتح کنند . این را از آن نظر به مصداق و مثال عنوان کردم که  بدانیم چرا فیلمهایی مثل کلاه قرمزی و پسرخاله و خراجی ها رکورد دار فروش در سینمای کشور ما هستند . درونمایه ی این فیلم ها محتوای جویده و آماده  یهضمی است که البته به چاشنی و توابل خنده و شوخی های از کمر به کفش نیز آغشته است . این است که تهیه کنده ، کارگردان و حامیان اخراجی ها به اشتباه گمان رجحان هنری می برند و به خیال کاری کارستان توفیق اخراجی ها را در کشاندن مردم به سالن های سینما  ناشی از هنر و ذکاوت انتخاب مضمون و ارائه ی شکیل آن می دانند . نه . یقین که پنداری اینچنین اشتباه مرکبی است که می کنند . اخراجی ها علاوه بر اتکا به مضامین سهل الوصول و جویده شده و کنسروه ی درون بر رخداد دیگری هم متکی است و آن فقر کلاب های سرگرمی و قانون منع مراودات گفتاری در میان مردم است . هرجا و گاه که کسی به پشتوانه ی رفقایی که قطعا درجه به دوش در مراکز و محافل تعیین بهشت و دوزخ دیگران کاره مکاره بوده اند توانسته حرف هایی را بزند که زدنش و حتی فکر کردنش برای دیگران جرم است ، توانسته اقبال عامه را جذب کند . آنچه ده نمکی در اخراجی های یک گفت برای دیگران جرمی نابخشودنی بود . اما ده نمکی از خیل خودی ها انتخاب شد که اهالی بلاد خودی نخودی ها را گوشزد کنند که خیال نکنید یکه سوار این میدانید و ما کسی را نداریم . آوردند هنرمند ی( شاید ) را از عرصه ی چوب و خط و نشان به عرصه ی نوشتار و نشر و بعد خزاندند او را به عرصه ی سینما . حمایتش کردند و این آقا  امر را مشتبه دید . اولی را ساخت دید با اقبال مردم روبرو شد دوم را ساخت که البته بی مایه تر از اول و سطحی و مبتذل بود . میان این دو اخراجی های یک و نیم را ساخت و بی مجوز و قطعا به تجویز همان یاران غار سردوشی دار پخش ملت کرد . اخراجی های سه را کلید زد و آمد در تلویزیون در برنامه هش الهفت آقای جیرانی رخ به رخ مردم نشست و گفت من هنرمندم . من ساختم و من به شما خوراندم آنچه را دیگران نمی توانستند و نگفت این نتوانستن دیگران به سبب نداشتن دوستان موافق و یاران کاره مکاره بود .   

تک  فرمایی خاصیتی است در نهاد ما

تک فرمایی ویژگی ریشه داری است در نهاد اندیشه ی ما ایرانی ها . این را اگر به هر دلیلی به دیگری نسبت دهیم باز رجعتی است به نگره ی تک فرمایی که به شیوه ای دیگر رخ داده است . اگر اندکی به سیمای آموزشی ایرانی ها از نوزادی تا میانسالی دقت کنیم درخواهیم یافت که چرا اندیشه ی تک فرمایی در ما رسوب کرده است و هر جا به منزلتی می رسیم نمی توانیم از این ویژگی خودداری کنیم . در دروان نوزادی آموزش های ایرانی به شیوه ی فعل امر است . این کار را بکن . این کار را نکن . و پرسش های اعتراضی نظیر چرا چنین کردی و چرا نکردی ؟ در دوران مدرسه معلمان و آموزگاران و اموزشیاران ما کتاب هایی را به ما می آموزند که کسانی آنها را نوشته اند که از همین گونه مدارسی برخاسته و مطالبی را نوشته اند و می اموزند و ما می خوانیم که سرشار از انگیخته های تک فرمایی است . نوع برخورد مدرسان برگرفته از این دروس است . تحمیل خروار ها مشق شب َ تحمیل شیوه های خود خواسته ی تحصیل و درس خواندن . امر به دریافت نمره های بالا با زور تهدید و هراس . امر به پوشیدن روپوش های بد رنگ و بد فرم که غالبا متاثر از سلیقه ی کج و معوج معلمان و مدیران مدرسه است که بی توجه به روانشناسی و نیز بی توجه به هنر طراحی لباس و تعیین رنگ و ... صورت می گیرد . دانش آموزی که چنین تک فرمایی های ناشی از سلیقه و چیزهای دیگر را می بیند چگونه می تواند فردی دوست دار همه فرمایی و دیگرنگاهی باشد . او دریافته که باید خود خواسته سخن بگوید چون زمان زیادی را تحت سیطره ی تک فرمایی عده ای بوده است .  

صدای شیپور جنگ در مخمل ادبیات ( فراز دوم)

جنگ به معنای امروزی حضور سرکشانه تری در سپهر هنر دارد . رخداد معرکه های جهانگیر اول و دوم و به زانو درامدن ملت ها ی افتاده و گرسنه فطرت جستجوگر هنرمندان بسیاری را برانگیخت . در عرصه فیلم و نمایش ، نقاشی و نگارگری و پیکرتراشی و از همه مهمتر و فراگیرتر هنر شگرف نوشتار در قالب های داستان و شعر و خاطره و دیگر ها .   به گونه ای که گاه ارزشمندترین اثار هنری سر بر این بالین پر سرو صدا دارند . نمونه های بیشماری می توان برشمرد اما من شاید از سر سلیقه اینها را بیشتر به خاطر دارم : فیلم های دشمن پشت دروازه ،پل رودخانه ی کوای ، تابلو ارجمند گرنیکا ، رمان جنگ و صلح و چندی دیگر .  

در ساحت ترجمه در سال های اخیر ما با آثار ارزشمندی در سپهر ادبیات داستانی روبرو بوده ایم . رمان هایی که سوای ارزشگذاری کهتر و بهتر می توان از آنها یاد کرد : همانند جانده فلاندر اثر کلود سیمون ، جنگ و صلح اثر لئون تولستوی ، قطار به موقع رسید اثر هاینرش بل ، زنگ ها برای که به صدا در می آیند از همینگوی ، برباد رفته اثر مارگریت میچل ، دشمن پشت دروازه اثر ویلیام گریک ، دن آدام ، زمین نوآباد  و جبهه جنوب از آثار میخائیل شولوخوف ، لعنت بر جنگ اثر اریش ماریا رمارک ، ساداکو و هزار درنای کاغذی اثر کوئر ، پل رودخانه ی کوای اثر پیربال ، و و و و  

 

 اما در وادی آفرینش : کدام رمان را می شود بی ترس و تردید از لقلقه ی پرسش دیگران که ملاک چیست یا چرا این ؟ گزینش کرد ؟ جز دل دلدادگی اثر شهریار مندنی پور که بهتر است از خیلی ها ؟ زمین سوخته از احمد محمود که اثری کوتاه قامت است ؟ زمستان 62 و ثریا در اغما از اسماعیل فصیح پهلو به زردنگاری و بازاری نویسی و پاورقی می زند  ؟ گیسو از قاضی ربیحاوی ، باغ بلور محسن مخملباف و سفر به گرای احمد دهقان و چندی دیگر ؟

 در وادی نوشتار و آفرینش این سال ها مشحون از اثر درباره ی جنگ است . اما قریب به اتفاق هجوم نابرابر قلم به قلب سفید کاغذ و عمیق تر به جان جنگل های جهان بوده است . قطور نویسی و بی مایه نگاری و کلکم تعطیل کانهو جمعه .!

 

در این سال ها چنانچه پیشتر خواندیم دو دسته نویسنده داشته ایم . نویسنده هایی که از سر دانش بگو که اندک و یا بیشتر از اندک قلم به دست گرفتند و نوشتند . خوب یا بد . اما تجربه ای از جنگ نداشتند . خیال خود را میدان نبرد کردند و در صف آرایی ذهن خود دشمن را تصور نمودند و برای اینکه با مشابهان جنگی نویس اشتباه گرفته نشوند هاله های مقدس جنگ را زدودند و یا اصلا خطر نکردند که به عمق جنگ زده و در این باره بنویسند . نوشتند تا رسمی به جا آورده باشند و بالاتر به رسم ادب تعدادی به نام ذکر شدند  که خیال کنم جز مندنی پور که نبرد را در لباس سربازی لمس کرده بود و احمد محمود که برادری از دست داده و آوارگی چشیده بود باقی دانششان مختصر می شد به دیده هایی از پنجره ی تلویزیون و خوانده هایشان در روزنامه و کتاب ها .امادسته ی دوم  نویسندگانی بودند  که نویسنده شدند . به زور و یا به تشویق و یا از سر اتفاق که بی ارتباط با اسکناس های حق تالیف هم نبود . این عده بودند که بد نوشتند و این عرصه را خط خطی کردند . اعتبار هنر نوشتار حول محور جنگ را مخدوش کردند و خوانده نشدند و حتی جز یکی دو انتشاراتی متصل به همپالکی های خود حتی چاپ هم نشدند . چاپیدند تا امار اضافه کنند و خیال کردند فرهنگ می آفرینند . غافل از اینکه فرهنگ مایه می خواهد و توان و دانش که صدی نود این حضرات نم توی خیکشان نبود . از این دسته نام نبریم سنجیده تر است .

دکتر ایرج افشار یزدی درگذشت

ایرج افشار یزدی ایرانشناس و کتابشناس بی بدیل ایرانی درگذشت . اگر چه افشار متولد تهران بود اما خود و خانواده ی اصیل و خیر او در یزد صاحب وجاهت و اعتبار قابلی هستند . افشار از معدود نویسندگان َ پژوهشگران و روزنامه نگارانی بود که می توان او را دایره المعارف ایران شناسی دانست . زحمات بی دریغ او در تاریخ ایران مانا و جاودانه خواهد بود . چرا که پرده از رازهای بسیاری در تاریخ این مرز و بوم برداشت و از سویی دیگر بخشی از ادبیات معاصر فارسی با مجله ی آینده وامدار او است .

هجوم  تعارف نامتعارف در مظنه ی تعریف  

جماعت سلام . ما اهل ایران زمین به تعارف و گول مالیدن و فریب و فریب خوایی و فریب شنیدن عادت کرده ایم .  طوری این مرض در دل و جان همه ی ما ریشه دوانده که تا هزار سال دیگر هم به ضرب کلنگ و تیشه نمی توانیم رگ و ریشه ی ان را بکنیم . در عجبم که چطور شده ، این حس از کجا به وجود همه ی ما شبیخون زده و هیچ طوری دست بردار نیست و روز به روز هم بیشتر و بیشتر می شود . بیشتر می شود از این منظر که اگر پیشتر ها فقط در مواجهه ی رو در رو بوده  و یا در نامه های تصدقت گردم و فدایت شوم و جانم به قربانت زمانه ی قجر و پهلوی اول می توانستیم ببینیم و بشنویم و بخوانیم ، امروزه به هزار و اندی روش و طریق دیگر پراکنده و منتشر شده که از تلویزیون گرفته تا تلفن و روزنامه و اینترنت و سینما و چه چه ها . همه جا هر کس حرف و سخنی به میان می آورد یک عالمه تعارف مثل عایقی سیمانی  گرداگرد حرفش را می گیرد که تشخیص درست و نادرستش آدم را دچار سرگیجه ی تهوع آوری می کند . و یا شاید نه . دیگر هیچ کس را دچار نمی کند و همه می دانند که این تعارفات فقط جنبه ی زیورکلمه هایی را دارد که این حضرات به کار می برند . جالب این است که هم او که می گوید و هم او که می شنود هر دو در یافته اند که پراکندن این همه واؤه و کلام بی دلیل پایش هیچ جا بند نیست و باز هم یک پدر آمرزیده ای پیدا نمی شود به طرف بگوید آدم حسابی چرا چیزی را می گویی که خودت باور نداری و می دانی که من می فهمم تو این ها را  از سر صداقت به زبان جاری نکرده ای . این را گفتم که بگویم دامنه ی این تعاریف از کلام محاوره فراتر رفته و در کتاب ها هم می بینیم خروار خروار تعریف صد تا یه غاز حواله ی آدم هایی می کنند که اگر بودند و می شنیدند از شدت تعجب پس می افتادند یا از حماقت و بلاهت گوینده به قهقهه ای دیوانه وار ریسه می رفتند . در عالم سیاست میدان جولان اینگونه تعاریف از همان اعصار گذشته باز و وسیع بوده است . ولی به دلایلی در این سال ها و دهه های اخیر شگفتی من را و حتما شما را هم برانگیخته است که چطور عده ای اجازه می دهند به کسانی که می دانند کلمه ای هم از سر صداقت نگفته اند باز به وراجی توخالی خود  ادامه دهند و لیچار های محترمانه ای بار خود و اموات حضرات منظور و مخاطب می کنند .  یارو آمده است و طرف را طوری ستایش و تعریف می کند که اگر سرت را برگردانی خیال می کنی تو همین یه ثانیه او رفته و بلا تشبیه خدا آمده در هیئت آدمی . مرد حسابی مگر مرض داری اینجوری از کسی تعریف کنی که خودش هم احساس حماقت کند ولی نتواند به تو بگوید مرتیکه چه مرگته چرند و مهمل می بافی . یارو می آید و برای فلان آقایی که معلوم  نیست چقدر ازش شناخت دارد و چقدر اعتماد؟  صفاتی را بر می شمارد که  روی سر آدم درخت چنار سبز می شود . پیش خودت می پرسی یعنی می شود که آدمی هم تا این درجه  خل و چل باشد که بگوید و یا گفته های این و آن را بپذیرد . یکی نیست به این جناب دلقک بفرماید : آخه ابله خل و چل اگر نشنیدی دست کم برو بپرس ببین پیشوایان دینی تو برای کسانی که بی دلیل و جهت از دیگران تعریف و تمجید می کردند چه گفته اند . بعد تو می آیی در کسوت یک فرد یکه و تنها به نمایندگی از همه ی مردم این یارو را تا حدی تصویر می کنی که خودش هم گاهی شک می کند و باید خلق الساعه آینه ای باشد تا بتواند تشخیص دهد که آدم است و فراتر از آدم نیست . ای مرده شور ببرد آن شکم و جیبتان را که هر چه به سرتان می آید از این دو همیانه ی بی سرو ته است و دیگر هیچ . ای کارد بخورد توی آن شکمی که آدم خودش را ناچار ببیند همسان و همنوع خودش را تا درجه ی خدایی بالا ببرد و برایش مجیز و تعارف و تعریف ناروا بذل و بخشش کند .

جدال شعر و موسیقی در ترانه های رپ

پیرامون ارتباط شعر و موسیقی در ادبیات فارسی بدان پایه سخن گفته اند که گاه گفتن دیگر بار سخنی بیهوده می ماند . اما از آنجا که در دهه ی اخیر رخدادی تحت عنوان موسیقی های زیر زمینی بخش وسیعی از ذهن و روان جوانان و بیش و پیش از آنها ذهن نوجوانان مدرسه ای را فرا گرفته لازم می آید که در این باب تحقیقی جامع صورت گیرد و این بخش خفته از تاریخ ادبیات فارسی را متناسب با رخداد های سیاسی و اجتماعی روز بررسی کرد . موسیقی به موازات تاریخ ادبیات ایران جزء لاینفکی بوده که گاه هر دو به یک میزان از مرتبه ی هنر در توان شاعری به ظهور رسیده و شاعران بلند آوازه ای در این مجال هزار و اندی سال پا به طراز خاک نهاده اند که توانسته باشند موسیقی و شعر را به تمامیت هنر مندی اجرا کنند . شاعرانی همانند رودکی که پدر شعر پارسی است و تا این اخیر که عارف و دیگران بودند . اما بحث از ناحیه ای دیگر نیز قابل رد یابی است . حضور موسیقی در درون مایه ی شعر که امری غیر قابل اجتناب برای شاعر است و می بایست رد آن را در تمامی آثار شاعران جستجو کرد و نشان گرفت . در سالهای مورد بحث رخدادی در منظومه ی ذهنی گویشوران زبان پارسی رصد شده است که ریشه های آن را می توان از دهه های پیشین رد یابی کرد . پیدایش اشعار اعتراضی و اجرا در قالب موسیقی های زیر زمینی  که خیلی سریعتر و بیشتر از عمر موسیقی ایرانی همه گیر شده و ملیت یافته است .

در اینجا لازم است وجوه تفاوت ترانه با سایر ژانرهای شعر را نیز در نظر داشت . اصولا ترانه های شنیده شده در  دهه های اخیر که منحصرا برای اجرا  سروده شده اند فاقد  رعایت جوانب و زوایای دستوری شعر پارسی بوده اند . اما کمابیش با بهره گیری از عنصر نظم و رعایت قافیه سیماچه ای از شعر را به نمایش می گذاشتند که البته این کوتاهی به مدد اموری نظیر تکرار ، تمکین به بندهای پیش و یا بعد و نیز همطرازی با نوای موسیقی چندان به چشم نمی آمد . منصفانه نیست اگر پاره ای از ترانه ها را نیز که سروده ی شاعران بارز ترانه ، سروده شده است را در این دسته لحاظ کرد . اما همین شاعران نیز هنگامی که توان موسیقی را در کنار شعر به خاطر می آوردند چندان نسبت به ابعاد فنی شعر دلمشغولی نشان نمی دادند و واضح است که افرادی نظیر هما میر افشار ، جنتی عطایی و ... مد نظر است .

اما بحث این مقال پیرامون شعرواره های دکلمه شده توسط رپر هایی است که در چند سال اخر به شکل همه گیری وارد ابعاد زیبایی شناختی شهروندان ایرانی شده است .

این حرکت آرام در ابتدا چندان جدی گرفته نشد . گویا عده ی کثیری از شهروندان جامعه ی وسیع ایران تصور می کردند این گونه رفتاری با ادبیات و هنر نیز همانند موارد مشابه دولت مستعجلی است که دیری نمی پاید و به خاموشی می گراید . اما دیدیم و دیدند که روز به روز بر دامنه های گسترش آن افزوده شد و جوانان جویای نام بی آن که نسبت به پیشینه ی این شیوه ی تفکر دانش و یا آگاهی داشته باشند بدان گرویدند . عافیت باشد . همه جای این مملکت را فرا گرفت و می بینیم که امروزه در کتل آباد پایین و دارغوذ آباد بالا هم به شیوه ی بچه های جردن و زعفرانیه و شهرک غرب  رپ می خوانند و داد از هنر رپ سر می دهند . چه چیزی باعث این آشفتگی هشت الهفت در بازار هنر این مملکت شده است ؟

 

آیا جز این است که  دولتمردان از عاری از هنر همه جا کوشیدند تا پیش از آنکه حامی هنر فرهیخته باشند نقش پدری بیسواد را بازی کنند که تولیدات فرهنگی و هنری این مرز و بوم را بازیچه هایی بپندارند و فرزندان هنر مند خود را عاطل بچه هایی بدانند که می خواهند سرگرم باشند ؟

این خاصیت هنر دولتی است . زمانی که هنر دولتی شد همانند همه ی امور دیگر  از توده های مردم جدا می افتد . مردم به دیده ی غریبه در آن می نگرند و احساس می کنند می توانند بهتر از این بیافرینند اما دستهایی مانع از آفرینش آنها است .که البته این حس چندان هم بیراهه نیست و دیدیم که چگونه دستهایی مانع از آفرینش شده اند و نمی گذارند .  حالا پاسخ این جداسری هنر و مردم را تماشا کنند کسانی که می خواستند جریان زنده و پویای هنر را به سمت و سوی خواسته های خود بکشانند . نگاه کنید و ببینید که چگونه  کت بسته انگشت تحیر به دندان گزیده و در رخدادی می نگرید که هیچ کارش نمی توانید بکنید . می خواهید این صدا را خاموش کنید ؟ نمی شود . مگر می شود در هر کوچه و پس کوچه کسانی را که با صدای موسیقی رپ راه می روند ، هدفون در گوش نهاده و به هشدارهای مذهبی به دیده ی تردید نگاه می کنند ، گرفت و در بند کشید ؟ نه آقایان دیگر ممکن نیست . گر حکم شود که مست گیرند ....

برزخ نوشتار 11 کرامت یزدانی

جماعت سلام :

 چرا ما چنینیم ؟ ما که از فرهنگ و هنر دم می زنیم و هیاهوی دانش دوستی مان گوش فلک را کر کرده است چرا اینهمه با دانش و آموزش غریبه ایم ؟ این ریشه در کجا فرو رفته و از کدام چشمه آب می خورد ؟

 سالیان سال است که مدام در رسانه ها و نوشته ها و مجامع دم می گیریم که مردمی بافرهنگ و دانشی هستیم . اما چرا سرانه ی مطالعه در کشور ما کمتر از حتی بورکینافاسو است ؟ در کشور چند میلیونی تاجیکستان شمارگان کتاب هایی که چاپ می شود چندین برابر ایران است . اما ما فقط به هزار نسخه اکتفا می کنیم و همین هم در کتابفروشی ها خاک می خورد .

 در روزنامه و خبر ها بسیار شنیده ایم که چه دسته ها و گروه ها و نفراتی برای پیدا کردن و آوردن یک گلدان سفالی لب شکسته به نهاد کویر و دورترین جا ها از بالای تپه ها گرفته تا ته دریا رفته اند . اما بسیاری قصه ها و اشعار و باورها و دانش های شفاهی در ذهن  و روان پیرهایی که رو به زوالند به فراموشی سپرده می شود . آیا جز این است که ما فقط به پوسته ها دقت می کنیم و نگره ی ما از عمق و رفعت چندانی برخوردار نیست ؟

 

واژه ها پیامبران تمایز

من اعتقاد دارم آدمی که نمی تواند زیبا حرف بزند کژ سلیقه ترین آدمها است .چه سببی در پس و پشت این رخداد نشسته است که  برخی از آدمیان کلمات زشت و ناپسند را بر واژه های پاکیزه و زیبا ترجیح می دهند ؟ آیا این مطلب خاستگاهی اجتماعی دارد ؟ از مدرسه شکل می گیرد ؟ در خانه آموخته اند و یا در محله و هنگام گفتگو با دیگران ؟

واژها دارای قدرت دینامیک عجیبی هستند . گاهی یک کلمه از چنان توانی برخوردار است که قادر است یک کشور را در وضعیتی اسفناک و حتی غیر قابل جبران قرار دهد . یک واژه ی نازیبا می تواند انسانی را به سرحد جنون بکشاند . بارها و بارها در مطبوعات و صفحات حوادث روزنامه ها و اخبار شنیده ایم که دو نفر بر اثر تبادل فحش و ناسزا موجب مرگ خود یا طرف مقابل را فراهم کرده اند . پس در اینصورت واژه توانسته است در حکم شمشیری برنده و کشنده جان انسانی را بستاند . و بعکس در مراودات روزمره بارها شنیده و حتی دیده ایم که یک سخن کوتاه از چنان اثری برخوردار بوده که مشاجره و مرافعه ی دو یا چند نفر را به فضای آشتی و شکیبایی کشانده و صلح و دوستی را برقرار کرده است .  بنابراین کلمه می تواند در شمایل ابزار فراوانی زندگی و حیات انسانها را وارد حوزه ای کند که در چشم به هم زدنی یا متلاشی شود و یا به نجات بیانجامد .

گزینش واژه های زیبا و دوست داشتنی  برخاسته از خاستگاه اجتماعی افراد است . به گمان من کمتر کسی پیدا می شود که از خانواده ای تحصیل کرده و اجتماعی  باشد و دایره ی واژگانش آلوده به سخنان ناپسند باشد .

در یک پژوهش مردمنگاری حدود سه ماه با قافله ی کولی های مسیر کرمان فارس زندگی کردم . در این سه ماه به اندازه ی تمام دوران عمرم لیچار و فحش و ناسزا شنیدم .کولی ها هیچ چفت و بستی  برای گفتار خود قائل نبودند . به خر های خود دشنام می دادند همانطور که به مشتری های خود و همانگونه که به همسر و فرزندانشان. حتی بارها دیده شد که وقتی چکش را به سندان می کوبیدند تا پاره آهنی را تیز و یا سوراخ کنند اگر پاره آهن از دستشان درمی رفت و یا چکش به طراز روی سندان فرود نمی آمد به این ابزار هم دشنام می دادند .  رواج فحش و ناسزا در میان این قافله ی کولی به اندازه ای بود که می توان ادعا کرد از زمین و آسمان و هر چه در این گستره می دیدند هیچ کدام نبودند که طعم دشنام کولی ها را نچشیده باشند . چرا اقوامی مانند کولی ها تا این بسامد از ناسزاگویی استفاده می کنند ؟

دشنام در میانه ی کولی ها توان تاثیر خود را از دست داده است . آنها می دانند که پراکننده ی دشنام کی از روی غرض  حرف می زند و چه وقتی از سر مزاح . اما در هر صورت این واژه ها از نسلی به نسل دیگر منتقل شده است . جامعه ی همواره در حرکت کولی ها یک جامعه ی بسته است . آنها همانگونه که در انتخاب پوشاک و کفش و لوازم زندگی دقت و سلیقه را در نظر ندارند در انتخاب واژه ها نیز هیچ گونه تاملی نمی کنند . واژه هایشان به فرود آمدن چکش بر سندان می ماند ، صدا می کند و محو می شوند .

اما در جوامع متمدن تر ما با چنین رفتاری روبرو نیستیم . صورتبندی کلی چنین جوامعی بر پایه ی نظم و ترتیب و دقت  استوار شده است .

 چرا انسانها برای بیان مفاهیم منظور خود از واژه های دم دست استفاده می کنند و نمی کوشند تا به بهترین شیوه حرفهای خود را عنوان کنند؟

فرجام هنر با جادوی جیرانی

 جماعت سلام .

گلی به گوشه ی جمالت جناب جیرانی . این خبر نه سرد می شود و نه از دهن می افتد . کاری که تو کردی و مجریان برنامه ات ییییییییی کردن و دهن کجی بود به همه ی ژانرهای هنری از جمله سینما . خوب کارنامه هنری خود را رو کردی و خوبتر نشان دادی که چقدر در عالم حرفه ای هنر با واقعیت فاصله داری . البته شناخت این چندان کار دشواری هم نبود که در آثار مردد شما میانه ی سینمای بدنه وبازاری و حرفه ای روشن است .

جناب جیرانی ما دانش آموزان ادبیات اول درسی که می اموزیم در حیطه ی کاری خودمان این است که برای انتقال شکیل مفهوم می بایست ظرف و مظروف یا به اصطلاح هماهنگی فرم و محتوا و یا سوبژه و ابژه رعایت شود تا مخاطب را ملال و ناباوری و اعجاب کم انگاری دوره نکند . خب حضرتی که در سخن پراکنی شکلی نقش ایفا می کنی تا همه به کشاله دامن بلند دانشت ایمان بیاورند تو یادت نبوده وقتی می خواهی از هنر مندی فیلم مستند بسازی آنهم برای برنامه ای با محوریت سینما و خودت را هم امپراطور بی منازع عرصه ی فیلم می قبولانی باید دقت بیشتری خرج می کردی ؟ خداوکیلی اگر تو داور بودی چگونه قضاوت می کردی ؟ درباره ی فیلم سازی که همینطوری یامفت دوربین برداشته و به سراغ سوژه رفته بی آنکه حک و حذف و اصلاح و اضافه ای داشته باشد ؟  چه نمره ای به این آش شله قلمکار خودت می دادی ؟

جناب جیرانی به چند دلیل مسلم کارت غلط بوده و نابلدانه هم ارائه شده و هم از آن دفاع کردی . اول اینکه اگر فیلم سازی بخواهد به سراغ سوژه ای برود می بایست ابزار متناسب را برای معرفی آن سوژه فراهم کند . این کار جنابتان بیشتر شبیه کسی است که می خواهد در باره ی شادمانی شخصی اثری بیافریند و از ریتم و سمفونی و ملودی غمگنانه واندوهوار استفاده کند .یا بشکن زدن در مراسم مرگ . به همین وضوح .

تو و همکارانت به سراغ فریماه فرجامی رفته اید که خودش بازیگر عرصه ی سینما بوده . شما فیلمساز بوده اید و فیلم قرار بوده در برنامه ای ویژه ی سینما ارائه شود آنهم از مدیوم تلویزیون ایران . چهار دلیل مسجل برای دقت بیشتر شما . هر چند که قبلا تلویزیون ایران اثبات کرده انقدر با هنر غریبه است که دوچرخه با درخت چنار و تو نیز آنقدر با حقیقت هنر دوری که می نشینی و همانند بقالی سلیقه ای و هفت من سنار رخ به رخ امین تارخ می گویی خوب بود ؟ نه ؟ تنهاست . کسی به سراغش نمی رود ... فیلم هایش را برایش نبرده اند . همین ؟

حضرت آقا یکی از خصایص بی مثال هنر سینما این است که بازیگران در لحظه زنده می شوند و حس می دهند و ذات مشوش تماشاگر را با خودشان هماهنگ می کنند . فریماه فرجامی در دید تماشاگران هر کدام از فیلم هایش مخصوصا پرده ی آخر همان فرجامی است نه فرجامی که در این مستند تاسف برانگیز شما از یک زن روان رنجور و بی ثبات ارائه می کنید و خیال می کنید کار کارستانی کرده اید و به سراغ کسی رفته اید که دیگران یادشان نبوده . نه . تداخل زندگی خصوصی فرجامی با زندگی هنری اش بنای چند دهه زیبایی هنر این زن را در دید تماشاگران و دروه کننده های فیلم های مادر و پرده ی آخر فرو ریخت .

صحبتی نمی ماند جز همان که امین تارخ گفت : من متاسفم برای برنامه ی شما که این فیلم را نشان دادید . و اگز معتمد آریا هم بود همین را می گفت و اگر عرب نیا هم بود فرقی نمی کرد . مثلا چه تفاوتی می کرد اگر شما نک پلانی را که در باره ی عرب نیا صحبت می کند بریده بودید ؟ آنجا که می گوید عرب نیا بازیگر خوبی است با آتنه ی فیقیه نصیری ازدواج کرده بود .... ؟ از ارزش هنری کار شما کاسته می شد ؟ یا نه ازدواج عرب نیا با فقیه نصیری پاره ی اثر گذار فیلم شما بود که نمی شد قیچی اش کنی ؟

فیلمی که شما تحت عنوان مستند در میان برنامه ی خود ارائه کردید می توانست کار یک فیلم ساز هنرستانی کند ذهنی  باشد که می خواسته رشته ی مکانیک ماشین های دیزلی  بخواند اما هنرستان سینما به محله شان نزدیک تر بوده  مادرش گفته چقدر پول سرویس بدهیم که تو بروی و بیایی ؟ بیا برو همین جا سینما بخون . این بنده ی خدا پایان ترم با تکلیف معلم سخت گیری رو برو شده که هی مدام می گفته اگر یه فیلم کوتاه نسازید نمره ی عملی تون را صفر رد می کنم . بعد این آقا یا خانم  که مونده چه خاکی به سر کنه ... مادر مهربانش گفته ننه من یکی از این خانم هایی که قبلا هم رشته ی تو بوده را می شناسم . می خوای صحبت کنم بری درباره اش فیلم بسازی ؟ طرف هم دروربین برداشته با خاله و خانباجی و ننه و بقیه رفته اند هم چایی خورده اند و هم فیلم ساخته اند . من باشم به این دانش آموز نمره ی عملی ۱۴ می دهم . شما چند می گیرید ؟.

آزمون آهن(با کسرنون) گدازان

آزمایشی است برای بازشناختن کرفه کار از گناهکار و اشوند از دروند در روز پسین . که در گاهان چندین بار در کنار آزمون آذرفروزان از آن یاد شده و یک بار هم به صورت آهن روان آمده است . ... گذر از میان خرمن آتش یا ریختن فلز گداخته بر تن برای نشان دادن بی گناهی از آزمایشهای معمول در ایران باستان و گاه نزد اقوام دیگر بوده و داستان سیاوش در شاهنامه یکی از مشهورترین نمونه های آن است .

در داستان ویس و رامین هم به دستور موبد قرار می شود که ویس و رامین برای اثبات بی گناهی خود از میان دو کوهه ی آتش بگذرند .داستان رفتن ذرتشت در آتش و ریختن فلز گداخته بر سینه ی او و افسردن آن و نمایش پاکی ذرتشت در ادبیات دینی ذرتشتیان ( که نمونه ی آن را در داستان آذرپاد مهر اسپندان و ارداویراف نیز می بینیم .)از جمله ی این آزمونها است .

 

اوستا /کهنترین سرودهای ایرانیان /گزارش و پژوهش جلیل دوستخواه /جلد دوم ص (پیوست)902 / نشر مروارید/ چاپ اول1370

 

« در شایست نشایست ( بخش 15 بندهای 17و 16) آمده است آزمایش فلز گداخته این است که بر روی دل (سینه ) صورت می گیرد .دل باید به اندازه ای پاک و بی آلایش باشد که وقتی فلز گداخته روی ان ریخته شد نسوزد .آذرپاد مهراسپندان [موبدان موبد زمان شاپور دوم ساسانی یا دستور بزرگ آن روزگار که گردآورنده ی خرده اوستا نیز بود]چنان زیست که وقتی فلز گداخته بر روی سینه اش ریختند به این می مانست که بر روی سینه اش شیر دوشیده باشند .اما هنگامی که فلز گداخته بر روی سینه ی زشت کردار و گناهکاری بچکد تنش می سوزد و می میرد»

آذرپاد مهراسپندان برای رفع ناسازگاری های دینی و اثبات برحق بودن کتاب اوستا و دین مزدا پرستی اجازه داد که فلز گداخته بر سینه اش بریزند.

آزمون آذرفروزان سیاوش و ویس و رامین و... نیز از جمله ی این آزمونها است .