هنر به دقیقه اکنون
جماعت سلام . هنری میلر نویسنده آمریکایی در کتاب مستطاب « ادبیات مرده است » می نویسد در امریکا خرگوش بودن بهتر از هنرمند بودن است . هنرمند یعنی جذامی اقتصادی و چه چه ها... بگذارید این جناب هنری میلر را جهت تلطیف نظر بزرگان چپراه مراقبت بهتر معرفی کنم . امریکایی است . نه از جنس بوش و کلینتون و اوباما که کسانی او را شایسته دشنام و بد و بیراه بدانند و نه از جنس فورد و اورکت های امریکایی که اهل کوچه و بازار بگذارندش روی سر و حلوا حلوایش کنند . یک هنرمند تمام عیار است مثل همه ی هنرمندان جهانی که مرز و بوم نمی شناسند . زاده شده اند برای آدمیت و زندگی شان را ضرب در هزار برای بشریت هزینه کردند . تازه دیدید که درباره ی امریکا هم نوشته چنان آش داغ و لقمه ی گلوگیری نیستند . خیالتان راحت . پس جای آن دارد که کمی با سر مهرورزی به نوشته اش چشم داشته باشیم و برای خوشایند کاسه های از آش داغتر تف و لعنت نثار جد اندر جدش نکنیم . فکر کنیم که اگر همین جناب میلر با طبع روان و ذهن مقایسه گر قشنگش در سرزمین گل و بلبل ما می زیست چگونه می نوشت؟ ادبیات مرده است و هنر مرده و از مرده جز خاطره ای خوش و ناخوش چیزی باقی نمی ماند . حضرات در این چند دهه ی سپری شده شلاق نامهربانی گرده ی هنر این سرزمین را بیش از هر چیز دیگری کبود کرد و دنده های هنر را شکست . از سکانداران هنر جز مشتی راننده ی تاکسی و کارگران اضافه کاری و گرفتاران چک و سفته و وام و بدهکاری چیزی باقی نمانده است . نوآورانی که تا به خودآمدند و اطراف و اکناف خود را نگاه کردند دیدند مشتی گرفتارند که جز «غم نان » چیزی برای بیان و عیان ندارند و انگار دستهایی در کار بود که خواسته باشد از خروسخوان صبح تا شغالخوان غروب دچارشان کند . گرفتارشان کند و به یادشان بیاورد که اگر در مجالی که ما می خواهیم نفس بکشید و حرف ما را در لفافه ی هنر بیان و عیان کنید نمی به نایتان می رسد و اگر نه بروید آنجا که عرب نی انداخت . گور پدر هنر و شعر و نوآوری . و در ازای آن همانند همه ی چیز های دیگر شروع کردند به ساختن مجسمه های کوتوله ای از هنر و هنرمند که والله از هر صد تا یکی شان نم توی خیکشان نیست که بخواهند گپی برای بیان و حرفی برای زمان داشته باشند . فقط کافی است نگاه کنید به نام و نشان هنرمند نماهایی با کتاب های فله ای که به زور و ضرب حواله و بن و کوپن آثارشان را در یک چرخه ی بی سرانجامی می چاپند و پخش می کنند و قفسه های اداری را برای رنگ و روغن گرفتن با آنها می آرایند. این حضرات فراموش کردند که هنر متاع دولتی نیست . نه روغن نباتی است که اگر غلضتش را پایین بیاورند باز هم بشود با آن املت و نیمرو درست کرد و نه جاده و اسکله است که بدهند به دوستان همکاسه و بگویند حالا تو بساز اگر خراب شد یکی می آید درستش می کند. نه دوستان عزیز هنر درونمایه ای است که به سعی و کوشش حاصل می شود و نمی توان مثل اجناس بنجل چینی وارداتش را به دوستان از مابهتر واگذار کنند .منصب اداری نیست که شبانه فراخوانش را به نام و نشان مشتی عمه و خاله و خانباجی زاده پر کنند و صبح علی الطلوع هم بفرمایند ظرفیت تکمیل است . اینها را نوشتم که به بعضی ها بگویم عافیت باشد . شما خوب دانسته اید که می توان از سویه ی تیز و تبر هنر پرهیز کرد . اما نتوانستید دریابید که سویه ی آرام و پرنیانی هنر می توانست خیلی از درد و مرض هایی را که مسکن و قیچی و تیغ و جراحی نمی تواند ریشه کن کند را بردارد و ترمیم کند و التیام بخشد . هنرمندان به درد بی درمان فقر و فاقه گرفتارشدند و صلاح در این بود که پی کارشان بروند . چشم باز کردند دیدند نه می توانند کتاب بخرند و نه وقت می کنند کتاب بخوانند و اندیشیدند که اگر یک ساعت اضافه کاری کنند و پیچ سفت کنند دو تا قرص نان جلو هستند تا این که بخواهند یک ساعت فکر کنند و رنگی یا زنگی یا دنگی بزنند و خطی بنویسند و چیزی بیافرینند . اندیشیدند که شعرشان و نوشته شان را اگر دم هر نانوایی ببرند باید برگردند و سرشکسته خفت کش خانه و خانواده شان باشند . یکباره اجتماع چشم باز کرد و دید چشم تا کار می کند کوتوله های هنری در صفحات نورانی تلویزیون خود می نمایند و عنوان استاد و پیشکسوت و طلایه دار را کیلو کیلو در حراجی به ثمن بخس خریده و پز می دهند . تا چشم کار می کرد کتاب های یه شاهی صنار منتشر شد و سیلی محکمی بر ذائقه ی مردم زد . نتیجه شد هجوم سیل آسای ذائقه ی مردم به سمت مدیوم سینما که نتوانند فرق دوغ و دوشاب را بفهمند و چشم آبی و لباس تنگ و ترش فلان و بهمان را و زلف عجق و وجق فلانی را نشانه ی هنرمند بودنش لحاظ کنند . جامعه می خواست واکنش نشان دهد . می خواست بگوید می فهمم و می خواست بفهماند که هست و احساس می کند . روی آورد به هنرمندان هالیوود و بالیوود . جومونگ شد افسانه ی خیالی اش و مرد عنکبوتی و بتمن شدند منتهای آرزوی بچه هایشان . شمشیر های چوبی دست گرفتند تا خیال هموسو را در باور جومونگ تجسم بخشند . نوعی بیماری همه گیر که در توده های متوسط و کم سواد از اوشین دهه ی شصت آغاز شد و با لینچان و تینیو و یانگوم و سوسانو و جومونگ به اوج خود رسید . انگار سرنوشت طوری رقم خورده بود که فرهنگ را هم همانند دوو و ال جی و سامسونگ و این اواخر تا سوزن قفلی و جانماز و مهر و سجده شمارمان را از بلاد چشم بادامی ها به عاریه بگیریم . سویه ی دیگر اجتماع که حرفی برای گفت و شنود داشتند مجال خالی از هنرمندان را عرصه ی جولان مشاهیر بلاد غرب کردند . برد پیت خوش لباس تا دم در پمپ بنزین ها رسیده بود و آنهایی که می خواستند پاره ی پنهان ذهن خود را سوار بر این ماجرا کنند آنجلینا جولی و شکیرا و مونیکا و ستاره های دیگر را در خیال خود ملاقات می کردند . این ها همه در بی خبری کسانی بود که خیالشان همانگونه که سویه ی عیان جامعه را در ید مراقبت خود دارند سویه ی پنهان هم در تسلطشان است . اما دریغا عشق که شد و باز نیامد . جامعه نیازمند ما به ازا بود . نیاز هم ذات پنداری در وسعتی از اجتماع به بال خیال نشستند و در نبرد همواره ی قرمز و آبی سر از دروازه های فوتبال در آورد . اما این پاسخ گوی همه چیز نبود . دید الینه شده ی آدم های جستجوگر به چهارچوب زمین های اسپانیا و لندن دوخته شده بود و همه در تصورشان یا لباس زرد برزیل را می پوشیدند و یا راه راه آرژانتین را . این اما بخشی از خیال مردان مسلط را راحت کرده بود . راحت که اینها خطری ندارند . که بگذارید در کله های خودشان بدوند و با کارت قرمز داور فحشی هم بدهند . به ما چه . نشد .جامعه بر هر چه دست گذاشته بود گفتمان مسلط نپذیرفته بود ؟ یا گفتمان مسلط هر چه را نپذیرفته بود جامعه بر می کشید و بزرگ می کرد ؟ کدام یک ؟ در هم آمیزی این دو چنان بود که نمی شود به سهولت تفکیکشان کرد ولی می توان دریافت که حقیقت دارد . هر چند تلخ اما هست .و ای کاش که بتوانند و بتوانیم درک و دریافت کنیم که این حکایت همچنان باقی است !.تنها چیزی که می توانست این رفتار مجادله آمیز را رقیق کند جادوی هنر بود . چیزی که به درد فراموشی دچار شده و نیمه جان و محتضر امیدوار دریچه ای بود تا نفس بکشد . هنر بود که می توانست اسطوره ها را جان ببخشد و مجسم کند . ولی ماجرا به همین ختم نمی شد . گفتمان مسلط کوشیده بود اسطوره های گذشته را زیر آوار فراموشی پنهان کند. یادشان رفت ملتی که گذشته نداشته باشد به علف هرز می ماند . خراب می شود . می گندد . ویران می شود . اگر نه در ظاهر در باطن دچار بی مایگی خواهد شد و درون خود را از دست خواهد داد . در نتیجه بیمار می شود و تن بیمار هر شربتی را به طعم شرنگ می نوشد . می خورد ولی دقایقی نمی گذرد که آن را پس می زند. کارکرد اسطوره ها نیز اینگونه است . همان طور که حرف زدن نیازمند سبوق واژه است اسطوره ها و مثال ها هم نیازمند گذشته اند . باید گذشته ای باشد تا اکنون را با آن برابر کرد . این قیاس شفافیت می دهدو می گذارد تا ذهن کارکرد دینامیک درستی داشته باشد . یافته ها جانمایی داشته باشند تا جاگیر شوند . چه چیزی سبب این آشفتگی در آوردگاه فرهنگ این مملکت شده است ؟ آیا جز این است که متولیان عاری از هنر همه جا کوشیدند تا پیش از آنکه حامی هنر فرهیخته باشند نقش پدری بیسواد را بازی کنند که تولیدات فرهنگی و هنری این مرز و بوم را بازیچه هایی بپندارند و فرزندان هنرمند خود را عاطل بچه هایی بدانند که می خواهند سرگرم باشند ؟ این خاصیت هنر دولتی است . زمانی که هنر دولتی شد همانند همه ی امور دیگر از توده های مردم جدا می افتد . مردم به دیده ی غریبه در آن می نگرند و احساس می کنند می توانند بهتر از این بیافرینند ، اما دستهایی مانع از آفرینش آنها است . که البته این حس چندان هم بیراه نیست و دیدیم که چگونه دستهایی مانع از آفرینش شده اند و نمی گذارند . حالا پاسخ این جداسری هنر و مردم را تماشا کنندکسانی که می خواستند جریان زنده و پویای هنر را به سمت و سوی خواسته های خود بکشانند . نگاه کنید و ببینید که چگونه کت بسته انگشت تحیر به دندان گزیده و در رخدادی می نگرید که هیچ کارش نمی توانید بکنید !! می خواهید این صداها خاموش شوند ؟ نمی شوند . متن کامل این مقاله در بخوانید www.sayeban.net
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۲ ساعت 23:1 توسط کرامت یزدانی (مرزبان)
|
نویسگاه وب نوشته های کرامت یزدانی ( مرزبان)است در حوزه داستان و شعر و نقد