پشت قوطی کبریت نوشته بود کشاورز پیرمرد روستایی سیگارش را روشن کرد و بعد به چوب کبریت که می سوخت و سیاه می شد نگاه می کرد . چوب کبریت سوخت تا به انگشتش رسید . انداختش . انگشتش را به لب برد ، خیس کرد و به هم مالید . بعد همانطور که به سیگار نگاه می کرد آن را به دهن برد و محکم پک زد . گفت قدیم ها که از سربازی برگشته بودم اول توی یک کارخانه ی سیگار کار می کردم . وقتی دیدم توتون را با قیمت خوبی می خرند برگشتم دهاتمون و شروع کردم به کشت توتون. پک بعدی را محکم تر زد و دودش را با آه دنباله داری از زیر سبیل های سفیدش داد بیرون . دلخور لبخندی زد و گفت : چه جور می گذره !! انگار همه چی می سوزه . با ضربه ی شست خاکستر سیگارش را تکاند . بیلش را برداشت و رفت .
چرا غزل نمی تواند پست مدرن باشد ؟ این شاید پرسشی است که ذهن بسیاری از شاعران و منتقدان جوان را می آشوبد . در همین ابتدا روشن کنم که من منکر نوآوری های افرادی در زمینه ی غزل معاصر نیستم که اتفاقا خوب هم درخشیده اند و به دل مخاطبانی هم نشسته از جمله خود من . اما این پا فشردن بر نامی عاریه ای نمی تواند به تمامه تعریفگر ویژگی های - نه خود نام و نه آنچه را زیر چتر گرفته است - باشد . یادم می آید در کتاب از مهتابی به کوچه شاملو کارتونی کشیده شده بود از مردی که تنبان خود را بالا تا روی چشم ها کشیده بود و داشت محتویات درونش را نگاه می کرد . این را برای ریشخند گونه ی غزل در میان گونه های شعر معاصر کشیده بودند . حالا هم حکایت همین غزلسرایان به اصطلاح پست مدرن است . که البته تاکید می کنم شاید از تنگنای واژگانی است که این نام را برگزیده یا پذیرفته باشند . که گمانه ای غلط است و اینان در چیدمان واژه دست کم افراد توانمندی هستند . پس برگزیدن این نام را می توان ناشی از ذوق زدگی شان در جذابیتش برای نسل معاصر دانست . این دسته از شاعران نمی خواهند بپذیرند تقلید میان مانده ای از محتوای اندیشه ها ی پسامدرنیته بدون درک درونی از آن و چیدمان آن در شمایل سنتی ترین گونه ی سخن پردازی نخستین پاره ی ناسازه با پسامدرنیته است . این درست شبیه سازه ای فسوده است که بخواهند در درون آن تجهیزاتی در خصوص استحکام معماری را نگهداری کنند . روشن است که همین افراد اگر برای آزمون مسئله را معکوس کرده و خود را بیازکایند خواهند دید که دست به پردازش چه طنز خنده ناکی زده اند .انگار کنید که واژه ها و محتویات فلسفی و اندیشه ای زبان آرکی تایپی و قدمایی بخواهد در پاره ای از شعر معاصر - به دور از وزن و قافیه ای که برخی آن را شعر معاصر می خوانند - جا خوش کند . مثل شاعر از زلف یار و قرابه ی شراب و هزار جهد برای ستاندن داد از یار در آن سخن براند .و این به سان همین دموکراسی های تقلبی شرقی است که بعد از تماشای دست آوردهای دموکراسی مدرنیته در جهان غرب به این ور دنیا سرایت کرد و سلاطین و مسند داران دیکتاتور تنها برای پاشیدن رنگ سکوت به خواسته های مردم تن به گونه ای از آن دادند تا مردم این ملت ها به پای صندوق های رای بروند اما با انتخاب مجدد اعضای خاندان سلطنتی تنها آنها را در رتبه بندی اجتماعی چیدمان کنند و باز همان اعمال ها و همان احکام دیکتاتوری به قوه ی پیشین برجا بماند . به تعبیری دیگر این گونه ی سلطنتی شکلی از محتوای دموکراسی را به خود می گیرد اما در واقع هیچ تمایزی با پیشتر نکرده است . اینها خود در کنار دیگر همانند سازی های مقلدانه نظیر پرداخت جنسیت ، تکیه بر خرده روایت ها ، ساختار پلی فونیک و شکست زمان ، رخدادهای زبان و ... همه و همه در بسته ای به نام غزل و یا مثنوی که خود نوع بستاری و نابسنده ای از آزادی گفتار شاعرانه است شکل نارس و ناممکنی را رقم می زند که نمی تواند در دسته بندی تعریفی بعنوان غزل و یا مثنوی پست مدرن باور شود . پس می توان چنین گفت که کوشش این دسته از شاعران در ایجاد گونه ای نو از غزل و شعر کلاسیک ستودنی است اما این نام تعریف کننده ی چنین شعری نیست . و این شعر نیز تعریف کننده ی این نام .
کرامت یزدانی
بخشی از یک سروده ی بلند با احترام به همه ی سرباز های وطن از نبرد از کشته های فرو رفته در ماسه زار مصر عهد خشایار تا 40 هزار جانباخته چالدران عهد صفوی و شهدای رشید دفاع در برابر اعراب عراق که از جان دوست ترشان می دارم و به هم عهدی شان می بالم اما ای کاش......:
بد است اینکه ببینی تو را فروخته اند
تو را ستاره کرده ولی روی شانه دوخته اند
تو را ستاره ی شش پر تو را ستاره ی دوش
بزرگ کرده به پیراهن ستاره فروش
غم است بین رفیقان غریب اگر بشوی
شهید باشی و بعدا شهید تر بشوی
بد است سنگ مزار تو پلکان بشود
برای صرفه ی یک عده ای دکان بشود
چه بد که خاک تو شالوده ی هتل شده است
مزار پاک تو امروز آب و گل شده است
چگونه شد که پلاکت طلای گردن شد ؟
مزار پاک تو میز ناهار خوردن شد ؟
..........................................
دوسال بعد تو تقویم ما سراسر هیچ
..............و بعد علامت چندین ؟؟؟؟؟؟؟ و دیگر هیچ
برادر هیچ ..........
من رزی مرا
کار ما فروش کلمات عاشقانه است. البته در کنارش بعضی اجناس مجاز و یا به اصطلاح غیر مجاز دیگر هم عرضه می کنیم . اما در اصل پروانه ی تولید جملات عاشقانه داریم . مثل هر شغلی برای این کار هم قید و بندها و آیین نامه های خاصی هست که ناچار باید به آنها پای بند باشیم . اما به هر حال برای خودش کاری هست اگر چه درآمد چندانی ندارد . ماجرایی که دیروز اتفاق افتاد به خاطر بی توجهی رزی بود . او بیش از حد درباره ی تولیداتمان اغراق می کند . طوری که مشتری ها غالبا فکر می کنند معجزه ای در آستانه ی اتفاق است . اصلا چهره ی حق به جانب و فیزیک و میمیک رزی با نوعی انتقال حس اعتماد عجین شده است . به شکلی که گاهی من نیز با یک بار تعریف کردنش جادو می شوم و دلیلی برای مخالفت نمی بینم. همین رزی اوایل می گفت از این کار حالم به هم می خورد و با مشتری ها بد تا می کرد . ما با رها در زندگی مان شکست خورده بودیم و او حق داشت به این محصولات مجهول ما اعتقادی نداشته باشد . از لا علاجی بود که به این کار تن می داد . اما من امید وار و مصمم صبح ها می رفتم و منتظر مشتری می نشستم . اوایل دست فروشی می کردم . کم کم پس از چند ماه توانستم مشتری های ویژه ای پیدا کنم که ما را به دوستانشان هم معرفی می کردند . در عوض من هم در یک دفتر مخصوص اسامی شان را می نوشتم تا برایشان تخفیف قائل باشیم . آخرش هم یکی از همین مشتری ها بود که پی جو شده بود برای مان مغازه ای دست و پا کند . گفت در خیابان پاسارگاد مغازه ی دونبشی سراغ دارد که می تواند برایمان ارزان تمامش کند . همین جایی که دیروز آن علم شنگه اتفاق افتاد . رزی مخالفت می کرد اما سرانجام توانستم راضی اش کنم . در واقع حق داشت . مغازه نبود . یک تعمیرگاه مکانیکی چرب و چیلی و مخروبه بود . پیش از این که رزی بیاید دستی به سر و رویش کشیدم . تا حدودی مرتب شده بود . بعد رزی را آوردم ببیند . زحمت زیادی کشیدیم تا به این صورت درآمد . درست آنجا پشت آن کارتن های تکه کلام یک چاله سرویس بود پر از روغن سوخته و آشغال . هنوز هم چاله اش هست . تمیزش کردم تا جایی برای اضافه ها و سر قیچی کلمات داشته باشیم . رزی می گفت پرش کنیم . اما من فکر کردم یک همچین جایی را برای ریختن ضایعات کارگاه لازم داریم . خب به هر حال ما هم یک جور محصولاتی داریم که نمی توانیم راست راست بگذاریمشان پشت ویترین تا همه ببینند . مثلا فحشها را در بسته های ده تایی می بندیم و می گذاریم آنجا . البته فراموش نشود مجوز داریم که بعضی از فحش و دشنامهای خفیف را همین جا پشت ویترین هم بگذاریم . اما باید برای فحشهای رکیکی که مشتری های مودب را ناراحت می کند یک فکری می کردیم .........
ادامه مطلب
وقت انزال شعر تازه ی تو در هیاهوی عصرخاموشی
بعد یک فصل حرف سکس زدن با زن مردم آنور گوشی
فلسفیدن به زور ترجمه ها ، با فوکو چای تازه نوشیدن
گیوه ی بافت وطن را با پالتوهای چرم پوشیدن
حرف جنسی و سکس و سینه زدن زیر هر چتر بی سرانجامی
شعر هایی برای زیر پتو ، شعرهای ولرم حمامی
پدر شعر پست مدرن شدن با اشارات اختصاری خود
لخت و عور و برهنه حرف زدن ، جیغ در خواب ابتکاری خود
وان حمام و میز آرایش ، رژ لب با بلوغ اجباری
سخن از شرت و سینه بند زنان همه با شیوه ی خودآزاری
پرسه از روی کفش ها تا ناف ، دست بردن بر کشاله ی ران
خواب دیدن و محتلم شدن ادبی در جماع نیمه شبان
این غزل نه که خانم غزل است اتفاقن، تشابه اسمی است!!!
یک فراری که خود نمی داند شب فردا سرش به شانه ی کیست .....
ای پدر بچه ی دبستانی ................
نوروز امسال با خبری اقتصادی همراه شد که اگر نگوییم از نگره ی ریشخند به یقین سویه ای طنز را برای اقتصاد رو به ترکستان ایران به ارمغان آورد .
واردات بیش از یکصد و بیست هزار دسته بیل از دول شرق آسیا طنز گل آقایی اقتصاد امسالمان است . در یک گزاره ی کوتاه می توان چنین گفت که گلی به گوشه ی جمال وزارت های تابعه . این چند سال ؛ این چند سال چنان گذشت که از مدد سواد و دانش پشت میز نشینان وزارات تابعه روستاهایمان که روزی روزگاری مینیاتوری از یک جامعه ی خودکفا بودند یخشان باز شد و توانستند مزه ی گوشت برزیلی بچشند تا آرزو به دل از دنیا نروند و بدانند آبگوشت بزباش برزیلی چه طعمی دارد . باغداران کرمان و داراب و مازندران توانستند مزه ی نارنگی و نارنج و پرتقال دول افریقایی را بچشند . برنج کاران شمال آزمودند که شله ی برنج باسماتی هند و پاکستان خوش خور تر است یا برنج تایلندی و یا طارم مازندران و یا دم سیاه رشتی . این چند سال چنان گذشت که مرغ های خانگی دهات دیگر حتی تخم طلا و دو زرده که نه زحمت گذاشتن تخم کفتر یش از کرچ شدن هم به خود ندادند که تخم مرغ های دست ساز چینی ( بله دست ساز !!! کسانی که شک دارند در گوگل سرچ کنند ) با آرم و مهر سفارشی به بازار دهات خزید . این چند سال آرد گندم وارداتی تا حتی تنور خانگی ننه ها و دا ها و دایه ها را هم به بوی غریبگی خود آراست . این چند سال بعد از کفش ها و پیرهن ها و اورکت هایی که دیرینه ی بیشتری داشتند بیل فیل نشان ایران ابزار کناری رت شد تا چینی های چشم بادامی بعد از صدور بادام و گردوی چینی به دهات آجیل مشکل گشای خود را برای مردم ایران تکمیا کنند و بیل هایشان را به چند و چونی بفروشند . اما خدا وکیلی دسته ی بیل دیگر نوبر این نوروز بود . کجای دلمان بگذاریمش که راه ورودش دردناک است !!!.
هنوز بعد از گذر سالیان بر ما روشن نیست که می خواهیم چه چیزی را صادر کنیم وقتی حتی رعیت های شریف و بی سواد ما از خطوط پنجره ای چینی می توانند حدس بزنند کالای خریداری کرده از چین و ژاپن است اما خطوط فارسی را نمی شناسند . وقتی بادبادک های مرد عنکبوتی و بتمن در دست کوچک بچه های دهات سر می خورد . وقتی ننه خدیجه با دیدن فارسی وان نام دن کارلئو را درست ادا می کند ولی به جمشید می گوید جمشیر . ؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!
کورش بزرگ
جایی در تقسیم بندی مک لوهان خوانده ام که دوران از سر گذرانده ی زمین را به سه کهکشان شفاهی و گوتمبرگی و انفورماتیک بخش بسته بود و بعد زیست بوم هایی را که هم امروز نیز در دوران شفاهی سیر می کنند را به زیست بوم های فولک یعنی همان هایی که از شفاهی پا فراتر ننهاده اند . خب ما گویا همچنان در کهکشان فولکیم . دست کم من و مانندان من که سالی سکندری به انفورماتیک برای برزدن نیاز پا می نهیم و می رویم . باور کنید از خستیدن این اینترنت کم سرعت دایل آپ اندازه ای دلگیرم که گاه گداری می توانم از بار پته ی قبض پرداختش کمر راست کنم . و مانند من بیشمارند در این خرابگاه . پس اگر دیر به دیر درود می دهم یکی به این سبب بوده و دیگری به سفر روزگار نوروز که پا داد و ما دل . خوش بود و جایتان بسی سبز . کوهستان و دوردست . جایی به تهان دنیا . نه از تلفن همراه خبری بود و نه از همین ترنت . بازگشتی بود به عهد پدر وقتی که به قواره ی ده سالگی من بوده . سالتان خوش . آمده ام درود تازه تازه ای داشته باشم در نویسگاه . زین پس بیش تر بالای بلندتان را تماشا می کنم . بلا دور .
پس از این گاه نوشت اجازت می گیرم به درود و حال پرس با شمایی که نام بردار می کنم : دکتر باران عزیز، جعفر دلدلزاده ی نازنین ، صاحب حائری همه خندان ، مهندس محسن حائریزاده دوستم ،دکتر پویان شاعر ، احمد اکبر پور نویسنده ، نظام شهیدی نویسنده ، مجید لباف ، حسین ورجانی قصه نگار ، هوشیار انصاری فر نویسنده و شاعر و منتقد ، مارال مهرورز ، میترای هنرمند ، ابوالفضل سلیمی خوش قلب ، صادقیان شاعر زنده ، سید رضا محمدی شاعر شهیر افغان ، نازک خانم تاجیک ، کورش کیانی قلعه سردی شاعر ، محمد ولی زاده ، مهرنوش مقیمی هنرمند ، روح الله حسنی نویسنده ، علی طلوعی گل ، نیلوفر صالحی نویسنده ، حسین مزقون که به چهره نمی شناسمش،علیرضا زمانی ادیب ، مسعود یزدی با روناک ، محسن حکیم معانی ،بهنام کیانی و و و و بزرگان دیگری که به نام اگر نمی گویم به دل دارمشان . پاینده باشید همگان .
روزهای سه شنبه ، چهار شنبه و پنجشنبه ( از دوم تا چهارم اسفند ماه ) شهر یزد به همت مرکز بین المللی قنات و سازه های تاریخی آبی میزبان پژوهشگران و محققین و صاحب نظران دانش مدیریت سنتی آب است . این همایش از بیشتر نقاط جهان و البته شمار بسیار پژوهشگران ایرانی میهمان و شرکت کننده دارد
. از نکات جالب این همایش استقبال شگفت انگیز علاقمندانی است که بیش از ۶۰۰ چکیده ی مقاله را به دبیرخانه ی همایش ارسال کرده اند . بیش از ۲۰۰ مورد از این مقالات پس از داوری انتخاب و جهت ارائه در همایش برگزیده شده اند .
خوشحالم که من نیز فرصت این را یافتم تا مقاله ی نقش وقفنامه در مدیریت پایداری قنات دولت آباد یزد را در این همایش ارائه کنم .
مرکز بین المللی قنات و سازه های تاریخی آبی تنها مرکز بین المللی مستقر در ایران است و با اهتمام مدیریت شایسته ، دلسوزانه و علاقمند دکتر علی اصغر سمسار یزدی یک دهه ی طلایی و ماندگار را در بین مراکز بین المللی یادگار های فرهنگی و تاریخی سپری می کند .
می گویند اقتصاد بیمار بستر مناسبی برای رشد عده ای و مرگ عده ای بیشتر است .
شنیده اید ؟ محمد رضا زنوزی مطلق : مردی که در هشت سال پیش تنها یک سوله ی 500 متری داشته است امروز صاحب 12 هزار میلیارد تومان ثروت !!!!!!!! یعنی چهار برابر عظیم ترین دزدی تاریخ ایران است . درست در زمانی که عده ای از گرسنگی کلیه خود را می فروشند و عده ای دیگر در دبی خود را ، مردی تنها به مدد خدا وندگاران ( از نوع زمینی اش ) توانسته است چنین معجزه ای در اقتصاد ( خودش نه کشورش ) رقم بزند .
این فرد نه پدرش از دزد ها و خوانین خونخوار زمان طاغوت بوده و نه ملاک و البته خودش هم مخترع بزرگی نیست و لباس های کارگری اش را هم به رسم یادآوری به درگاه کارخانه هایش آویزان نکرده است . هیچ کدام .ولی یک اتفاقی در این میان افتاده است : به عبارت دیگر زر زآسمان نباریده به سرش ...... یا خودش دزد بوده یا .... ( خدا همه را ببخشد ) پدرش .که البته چنین که از شواهد بر می آید پدر بیگناهش روحش هم خبردار نیست .بنده ی خدا روزی چیزی بیشتراز ۳ میلیارد تومان انباشت سرمایه داشته . به اندازه ی فعالیت مردم یک شهر در هر روز ؟!!!!!! شدنی است ؟ به بچه بدهی قهر می کند !!!!!!!!!!!.
سرمايه زنوزي مطلق بسيار بيشتر از امير خسرو آریا ( دور از جان نژاد آریا ) است .
فردی که ۱۰ سال قبل تنها صاحب یک سوله ۵۰۰ متری بود، هماینک به مدد بهره بردن از رانتهای نامعلوم تبدیل به یک کلان سرمایهدار شده است.
........گوگل را فراموش نکنید ............
